گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه: نت۱۲ بیت
ای که رحمت می‌نیاید بر منتآفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبند است و خوبیا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتابکاندر آید بامداد از روزنت
حسن اندامت نمی‌گویم به شرحخود حکایت می‌کند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمن استرحمتی کن بر گدای خرمنت
ماه‌رویا! مهربانی پیشه کنسیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه رویی باز کنتا طوافی می‌کنم پیرامُنت
دست گیر این پنج روزم در حیاتتا نگیرم در قیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنمو اندرون جان بسازم مسکنت
درد دل با سنگ‌دل گفتن چه سودباد سردی می‌دمم در آهنت
گفتم «از جورت بریزم خون خویش»گفت «خون خویشتن در گردنت»
گفتم «آتش درزنم آفاق را»گفت سعدی درنگیرد با منت