غزل شمارهٔ ۱۴۰
چشمت چو تیغ غمزه خونخوار برگرفتبا عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت
عاشق ز سوز درد تو فریاد درنهادمؤمن ز دست عشق تو زنار برگرفت
عشقت بنای عقل به کلی خراب کردجورت در امید به یک بار برگرفت
شوری ز وصف روی تو در خانگه فتادصوفی طریق خانهٔ خمار برگرفت
با هر که مشورت کنم از جور آن صنمگوید ببایدت دل از این کار برگرفت
دل برتوانم از سر و جان برگرفت و چشمنتوانم از مشاهدهٔ یار برگرفت
سعدی به خفیه خون جگر خورد بارهااین بار پرده از سر اسرار برگرفت