گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸

عشق در دل ماند و یار از دست رفتدوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دلکی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم دریغکاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماندصبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآیبهتر از من صد هزار از دست رفت
بیم جان کاین بار خونم می‌خوردور نه این دل چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بودعشق باز اکنون که یار از دست رفت