غزل شمارهٔ ۱۲۱
با فراقت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیستدستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
ترسم از تنهایی، احوالم به رسوایی کشدترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
مرد گستاخی نیَم تا جان در آغوشت کشمبوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست
بر گلت آشفتهام بگذار تا در باغ وصلزاغبانگی میکنم؛ چون بلبلآواییم نیست
تا مصور گشت در چشمم خیال روی دوستچشم خودبینی ندارم روی خودراییم نیست
درد دوری میکشم گر چه خراب افتادهامبار جورت میبرم گر چه تواناییم نیست
طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهادمن که را جویم؟ که چون تو طبع هرجاییم نیست
سعدیِ آتشزبانم در غمت سوزان چو شمعبا همه آتشزبانی در تو گیراییم نیست