غزل شمارهٔ ۱۱۰
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هستوان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست
سروها دیدم در باغ و تأمل کردمقامتی نیست که چون تو به دلآرایی هست
ای که مانند تو بلبل به سخندانی نیستنتوان گفت که طوطی به شکرخایی هست
نه تو را از من مسکین نه گل خندان راخبر از مشغلهٔ بلبل سودایی هست
راست گفتی که فرج یابی اگر صبر کنیصبر نیکست کسی را که توانایی هست
هرگز از دوست شنیدی که کسی بشکیبد؟دوستی نیست در آن دل که شکیبایی هست
خبر از عشق نبودست و نباشد همه عمرهر که او را خبر از شنعت و رسوایی هست
آن نه تنهاست که با یاد تو انسی داردتا نگویی که مرا طاقت تنهایی هست
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکهمه کس را نتوان گفت که بینایی هست
گفته بودی همه زرقند و فریبند و فسوسسعدی آن نیست ولیکن چو تو فرمایی هست