غزل شمارهٔ ۱۰۸
مرا خود با تو چیزی در میان هستو گر نه روی زیبا در جهان هست
وجودی دارم از مهرت گدازانوجودم رفت و مهرت همچنان هست
مبر ظن کز سرم سودای عشقترود تا بر زمینم استخوان هست
اگر پیشم نشینی دل نشانیو گر غایب شوی در دل نشان هست
به گفتن راست ناید شرح حسنتولیکن گفت خواهم تا زبان هست
ندانم قامتست آن یا قیامتکه میگوید چنین سرو روان هست
توان گفتن به مه مانی ولی ماهنپندارم چنین شیرین دهان هست
بجز پیشت نخواهم سر نهادناگر بالین نباشد آستان هست
برو سعدی که کوی وصل جاناننه بازاریست کان جا قدر جان هست