غزل شمارهٔ ۱۰
با جوانی سر خوش است این پیر بیتدبیر راجهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را
من که با مویی به قوّت برنیایم ای عجببا یکی افتادهام کو بُگسلد زنجیر را
چون کمان در بازو آرد سروقدِّ سیمتنآرزویم میکند کآماج باشم تیر را
میرود تا در کمند افتد به پای خویشتنگر بر آن دست و کمانْ چشم اوفتد نخجیر را
کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخنشِکَّر از پستانِ مادر خوردهای یا شیر را
روزِ بازارِ جوانی پنج روزی بیش نیستنقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را
ای که گفتی دیده از دیدارِ بُترویان بدوزهر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا، کفر پنهان بود چندین روزگارپرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را
سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهیهمچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را