گنج

بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۷ بیت
مرا طبع از این نوع خواهان نبودسر مدحت پادشاهان نبود
ولی نظم کردم به نام فلانمگر باز گویند صاحبدلان
که سعدی که گوی بلاغت ربوددر ایام بوبکر بن سعد بود
سزد گر به دورش بنازم چنانکه سید به دوران نوشیروان
جهانبان دین‌پرور دادگرنیامد چو بوبکر بعد از عمر
سر سرفرازان و تاج مهانبه دوران عدلش بناز، ای جهان
گر از فتنه آید کسی در پناهندارد جز این کشور آرامگاه
فطوبی لباب کبیت العتیقحوالیه من کل فج عمیق
ندیدم چنین گنج و ملک و سریرکه وقف است بر طفل و درویش و پیر
نیامد برش دردناک غمیکه ننهاد بر خاطرش مرهمی
طلبکار خیر است امیدوارخدایا امیدی که دارد برآر
کله گوشه بر آسمان برینهنوز از تواضع سرش بر زمین
گدا گر تواضع کند خوی اوستز گردن فرازان تواضع نکوست
اگر زیردستی بیفتد چه خاست؟زبردست افتاده مرد خداست
نه ذکر جمیلش نهان می‌رودکه صیت کرم در جهان می‌رود
چنویی خردمند فرخ نژادندارد جهان تا جهان است، یاد
نبینی در ایام او رنجه‌ایکه نالد ز بیداد سرپنجه‌ای
کس این رسم و ترتیب و آیین ندیدفریدون با آن شکوه، این ندید
از آن پیش حق پایگاهش قوی استکه دست ضعیفان به جاهش قوی است
چنان سایه گسترده بر عالمیکه زالی نیندیشد از رستمی
همه وقت مردم ز جور زمانبنالند و از گردش آسمان
در ایام عدل تو ای شهریارندارد شکایت کس از روزگار
به عهد تو می‌بینم آرام خلقپس از تو ندانم سرانجام خلق
هم از بخت فرخنده فرجام توستکه تاریخ سعدی در ایام توست
که تا بر فلک ماه و خورشید هستدر این دفترت ذکر جاوید هست
ملوک ار نکو نامی اندوختندز پیشینگان سیرت آموختند
تو در سیرت پادشاهی خویشسبق بردی از پادشاهان پیش
سکندر به دیوار رویین و سنگبکرد از جهان راه یأجوج تنگ
تو را سد یأجوج کفر از زر استنه رویین چو دیوار اسکندر است
زبان آوری کاندر این امن و دادسپاست نگوید زبانش مباد
زهی بحر بخشایش و کان جودکه مستظهرند از وجودت وجود
برون بینم اوصاف شاه از حسابنگنجد در این تنگ میدان کتاب
گر آن جمله را سعدی انشا کندمگر دفتری دیگر املا کند
فروماندم از شکر چندین کرمهمان به که دست دعا گسترم
جهانت به کام و فلک یار بادجهان آفرینت نگهدار باد
بلند اخترت عالم افروختهزوال اختر دشمنت سوخته
غم از گردش روزگارت مبادوز اندیشه بر دل غبارت مباد
که بر خاطر پادشاهان غمیپریشان کند خاطر عالمی
دل و کشورت جمع و معمور بادز ملکت پراکندگی دور باد
تنت باد پیوسته چون دین، درستبداندیش را دل چو تدبیر، سست
درونت به تأیید حق شاد باددل و دین و اقلیمت آباد باد
جهان آفرین بر تو رحمت کناددگر هرچه گویم فسانه‌ست و باد
همینت بس از کردگار مجیدکه توفیق خیرت بود بر مزید
نرفت از جهان سعد زنگی به دردکه چون تو خلف نامبردار کرد
عجب نیست این فرع از آن اصل پاککه جانش بر اوج است و جسمش به خاک
خدایا بر آن تربت نامداربه فضلت که باران رحمت ببار
گر از سعد زنگی مثل ماند یادفلک یاور سعد بوبکر باد