گنج

بخش ۳ - سبب نظم کتاب

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۰ بیت
در اقصای عالم بگشتم بسیبه سر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشه‌ای یافتمز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم
چو پاکان شیراز، خاکی‌نهادندیدم، که رحمت بر این خاک باد
تولای مردان این پاک‌بومبرانگیختم خاطر از شام و روم
دریغ آمدم زآن همه بوستانتهیدست رفتن سوی دوستان
به دل گفتم از مصر قند آورندبرِ دوستان ارمغانی برند
مرا گر تهی بود از آن قند، دستسخن‌های شیرین‌تر از قند هست
نه قندی که مردم به صورت خورندکه ارباب معنی به کاغذ برند
چو این کاخ دولت بپرداختمبر او دَه در از تربیت ساختم
یکی باب عدل است و تدبیر و راینگهبانی خلق و ترس خدای
دُوُمْ باب احسان نهادم اساسکه مُنعم کند فضل حق را سپاس
سوم باب عشق است و مستی و شورنه عشقی که بندند بر خود بزور
چهارم تواضع، رضا پنجمینششم ذکر مرد قناعت‌گزین
به هفتم در، از عالم تربیتبه هشتم در، از شُکر بر عافیت
نهم بابِ توبه است و راهِ صوابدهم در مناجات و ختم کتاب
به روز همایون و سال سعیدبه تاریخ فرّخ میان دو عید
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنجکه پُر دُر شد این نامبردار گنج
بمانده‌ست با دامنی گوهرمهنوز از خجالت به زانو سرم
که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هستدرختِ بلند است در باغ و پست
الا ای خردمند پاکیزه‌خویخردمند نشنیده‌ام عیب‌جوی
قبا گر حریر است و گر پرنیانبه ناچار حَشوَش بود در میان
تو گر پرنیانی نیابی، مجوشکرم کار فرما و حشوش بپوش
ننازم به سرمایهٔ فضلِ خویشبه دریوزه آورده‌امْ دستْ پیش
شنیدم که در روز امیّد و بیمبَدان را به نیکان ببخشد کریم
تو نیز اَر بدی بینیم در سَخُنبه خلق جهان‌آفرین کار کن
چو بیتی پسند آیدت از هزاربه مردی، که دست از تَعنَّت بدار
همانا که در فارس انشای منچو مشک است بی‌قیمت اندر خُتن
چو بانگ دهل هولم از دور بودبه غیبت درم عیبْ مستور بود
گل آورد سعدیْ سوی بوستانبه شوخی و فلفل به هندوستان
چو خرما به شیرینی اندوده پوستچو بازش کنی استخوانی در اوست