بخش ۸ - حکایت
یکی پارسا سیرت حق پرستفتادش یکی خشت زرین به دست
سر هوشمندش چنان خیره کردکه سودا دل روشنش تیره کرد
همه شب در اندیشه کاین گنج و مالدر او تا زیم ره نیابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواستنباید بر کس دوتا کرد و راست
سرایی کنم پای بستش رخامدرختان سقفش همه عود خام
یکی حجره خاص از پی دوستاندر حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوختتف دیگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زیردستان پزندم خورشبه راحت دهم روح را پرورش
به سختی بکشت این نمد بسترمروم زین سپس عبقری گسترم
خیالش خرف کرد و کالیوه رنگبه مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماندخور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مستکه جایی نبودش قرار نشست
یکی بر سر گور گل می سرشتکه حاصل کند زآن گل گور خشت
به اندیشه لختی فرو رفت پیرکه ای نفس کوته نظر پند گیر
چه بندی در این خشت زرین دلتکه یک روز خشتی کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است بازکه بازش نشیند به یک لقمه آز
بدار ای فرومایه زین خشت دستکه جیحون نشاید به یک خشت بست
تو غافل در اندیشهٔ سود و مالکه سرمایهٔ عمر شد پایمال
غبار هوا چشم عقلت بدوختسموم هوس کشت عمرت بسوخت
بکن سرمهٔ غفلت از چشم پاککه فردا شوی سرمه در چشم خاک