گنج

بخش ۷ - حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت

فرو رفت جم را یکی نازنینکفن کرد چون کرمش ابریشمین
به دخمه برآمد پس از چند روزکه بر وی بگرید به زاری و سوز
چو پوسیده دیدش حریرین کفنبه فکرت چنین گفت با خویشتن
من از کرم برکنده بودم به زوربکندند از او باز کرمان گور
در این باغ سروی نیامد بلندکه باد اجل بیخش از بن نکند
قضا نقش یوسف جمالی نکردکه ماهی گورش چو یونس نخورد
دو بیتم جگر کرد روزی کبابکه می‌گفت گوینده‌ای با رباب:
دریغا که بی ما بسی روزگاربروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشتبرآید که ما خاک باشیم و خشت