بخش ۳ - حکایت
کهنسالی آمد به نزد طبیبز نالیدنش تا به مردن قریب
که دستم به رگ بر نه، ای نیک رایکه پایم همی بر نیاید ز جای
بدین ماند این قامت خفتهامکه گویی به گل در فرو رفتهام
برو، گفت دست از جهان در گسلکه پایت قیامت برآید ز گل
نشاط جوانی ز پیران مجویکه آب روان باز ناید به جوی
اگر در جوانی زدی دست و پایدر ایّام پیری بِهُش باش و رای
چو دوران عمر از چهل درگذشتمزن دست و پا کآبت از سر گذشت
نشاط از من آن گه رمیدن گرفتکه شامم سپیده دمیدن گرفت
بباید هوس کردن از سر به درکه دور هوسبازی آمد به سر
به سبزه کجا تازه گردد دلمکه سبزه بخواهد دمید از گلم؟
تفرجکنان در هوا و هوسگذشتیم بر خاک بسیار کس
کسانی که دیگر به غیب اندرندبیایند و بر خاک ما بگذرند
دریغا که فصل جوانی برفتبه لهو و لعب زندگانی برفت
دریغا چنان روحپرور زمانکه بگذشت بر ما چو برق یمان
ز سودای آن پوشم و این خورمنپرداختم تا غم دین خورم
دریغا که مشغول باطل شدیمز حق دور ماندیم و غافل شدیم
چه خوش گفت با کودک آموزگارکه: کاری نکردیم و شد روزگار