بخش ۱۸ - حکایت زلیخا با یوسف (ع)
زلیخا چو گشت از می عشق مستبه دامان یوسف در آویخت دست
چنان دیو شهوت رضا داده بودکه چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخامبر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش بپوشید و سرمبادا که زشت آیدش در نظر
غم آلوده یوسف به کنجی نشستبه سر بر ز نفس ستمکاره دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پایکه ای سست پیمان سرکش درآی
به سندان دلی روی در هم مکشبه تندی پریشان مکن وقت خوش
روان گشتش از دیده بر چهره جویکه برگرد و ناپاکی از من مجوی
تو در روی سنگی شدی شرمناکمرا شرم باد از خداوند پاک
چه سود از پشیمانی آید به کفچو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟
شراب از پی سرخ رویی خورندوز او عاقبت زردرویی برند
به عذرآوری خواهش امروز کنکه فردا نماند مجال سخن