گنج

بخش ۱۳ - حکایت

یکی برد با پادشاهی ستیزبه دشمن سپردش که خونش بریز
گرفتار در دست آن کینه توزهمی گفت هر دم به زاری و سوز
اگر دوست بر خود نیازردمیکی از دست دشمن جفا بردمی؟
بتا جور دشمن بدردش پوسترفیقی که بر خود بیازرد دوست
تو از دوست گر عاقلی بر مگردکه دشمن نیارد نگه در تو کرد
تو با دوست یکدل شو و یک سخنکه خود بیخ دشمن برآید ز بن
نپندارم این زشت نامی نکوستبه خشنودی دشمن آزار دوست