بخش ۱۲ - حکایت در عالم طفولیت
ز عهد پدر یادم آید همیکه باران رحمت بر او هر دمی
که در طفلیم لوح و دفتر خریدز بهرم یکی خاتم زر خرید
به در کرد ناگه یکی مشتریبه خرمایی از دستم انگشتری
چو نشناسد انگشتری طفل خردبه شیرینی از وی توانند برد
تو هم قیمت عمر نشناختیکه در عیش شیرین برانداختی
قیامت که نیکان بر اعلا رسندز قعر ثری بر ثریا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ پیشکه گردت برآید عملهای خویش
برادر، ز کار بدان شرم دارکه در روی نیکان شوی شرمسار
در آن روز کز فعل پرسند و قولاولوالعزم را تن بلرزد ز هول
به جایی که دهشت خورند انبیاتو عذر گنه را چه داری؟ بیا
زنانی که طاعت به رغبت برندز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم ناید ز مردی خویشکه باشد زنان را قبول از تو بیش؟
زنان را به عذری معین که هستز طاعت بدارند گه گاه دست
تو بی عذر یک سو نشینی چو زنرو ای کم ز زن، لاف مردی مزن
مرا خود چه باشد زبان آوریچنین گفت شاه سخن عنصری:
«چو از راستی بگذری خم بودچه مردی بود کز زنی کم بود؟»
به ناز و طرب نفس پرورده گیربه ایام دشمن قوی کرده گیر
یکی بچهٔ گرگ میپروریدچو پرورده شد خواجه بر هم درید
چو بر پهلوی جان سپردن بخفتزبان آوری در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنین نازنین پروریندانی که ناچار زخمش خوری؟
نه ابلیس در حق ما طعنه زدکز اینان نیاید به جز کار بد؟
فغان از بدیها که در نفس ماستکه ترسم شود ظن ابلیس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ماخدایش بینداخت از بهر ما
کجا سر برآریم از این عار و ننگکه با او به صلحیم و با حق به جنگ
نظر دوست نادر کند سوی توچو در روی دشمن بود روی تو
گرت دوست باید کز او بر خورینباید که فرمان دشمن بری
روا دارد از دوست بیگانگیکه دشمن گزیند به همخانگی
ندانی که کمتر نهد دوست پایچو بیند که دشمن بود در سرای؟
به سیم سیه تا چه خواهی خریدکه خواهی دل از مهر یوسف برید؟
تو از دوست گر عاقلی بر مگردکه دشمن نیارد نگه در تو کرد