گنج

بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۰ بیت
بتی دیدم از عاج در سومناتمرصع چو در جاهلیت منات
چنان صورتش بسته تمثالگرکه صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحیت کاروانها روانبه دیدار آن صورت بی روان
طمع کرده رایان چین و چگلچو سعدی وفا ز آن بت سخت دل
زبان آوران رفته از هر مکانتضرع کنان پیش آن بی زبان
فرو ماندم از کشف آن ماجراکه حیی جمادی پرستد چرا؟
مغی را که با من سر و کار بودنکوگوی و هم حجره و یار بود
به نرمی بپرسیدم ای برهمنعجب دارم از کار این بقعه من
که مدهوش این ناتوان پیکرندمقید به چاه ضلال اندرند
نه نیروی دستش، نه رفتار پایورش بفکنی بر نخیزد ز جای
نبینی که چشمانش از کهرباست؟وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
بر این گفتم آن دوست دشمن گرفتچو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر کرد و پیران دیرندیدم در آن انجمن روی خیر
فتادند گبران پازند خوانچو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن راه کژ پیششان راست بودره راست در چشمشان کژ نمود
که مرد ار چه دانا و صاحبدل استبه نزدیک بی‌دانشان جاهل است
فرو ماندم از چاره همچون غریقبرون از مدارا ندیدم طریق
چو بینی که جاهل به کین اندر استسلامت به تسلیم و لین اندر است
مهین برهمن را ستودم بلندکه ای پیر تفسیر استا و زند
مرا نیز با نقش این بت خوش استکه شکلی خوش و قامتی دلکش است
بدیع آیدم صورتش در نظرولیکن ز معنی ندارم خبر
که سالوک این منزلم عن قریببد از نیک کمتر شناسد غریب
تو دانی که فرزین این رقعه‌اینصیحتگر شاه این بقعه‌ای
چه معنی است در صورت این صنمکه اول پرستندگانش منم
عبادت به تقلید گمراهی استخنک رهروی را که آگاهی است
برهمن ز شادی بر افروخت رویپسندید و گفت ای پسندیده گوی
سؤالت صواب است و فعلت جمیلبه منزل رسد هر که جوید دلیل
بسی چون تو گردیدم اندر سفربتان دیدم از خویشتن بی خبر
جز این بت که هر صبح از اینجا که هستبرآرد به یزدان دادار دست
وگر خواهی امشب همینجا بباشکه فردا شود سر این بر تو فاش
شب آنجا ببودم به فرمان پیرچو بیژن به چاه بلا در اسیر
شبی همچو روز قیامت درازمغان گرد من بی وضو در نماز
کشیشان هرگز نیازرده آببغلها چو مردار در آفتاب
مگر کرده بودم گناهی عظیمکه بردم در آن شب عذابی الیم
همه شب در این قید غم مبتلایکم دست بر دل، یکی بر دعا
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوسبخواند از فضای برهمن خروس
خطیب سیه پوش شب بی خلافبر آهخت شمشیر روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوختهبه یک دم جهانی شد افروخته
تو گفتی که در خطهٔ زنگبارز یک گوشه ناگه در آمد تتار
مغان تبه رای ناشسته رویبه دیر آمدند از در و دشت و کوی
کس از مرد در شهر و از زن نمانددر آن بتکده جای درزن نماند
من از غصه رنجور و از خواب مستکه ناگاه تمثال برداشت دست
به یک بار از ایشان برآمد خروشتو گفتی که دریا بر آمد به جوش
چو بتخانه خالی شد از انجمنبرهمن نگه کرد خندان به من
که دانم تو را بیش مشکل نماندحقیقت عیان گشت و باطل نماند
چو دیدم که جهل اندر او محکم استخیال محال اندر او مدغم است
نیارستم از حق دگر هیچ گفتکه حق ز اهل باطل بباید نهفت
چو بینی زبر دست را زور دستنه مردی بود پنجهٔ خود شکست
زمانی به سالوس گریان شدمکه من زآنچه گفتم پشیمان شدم
به گریه دل کافران کرد میلعجب نیست سنگ ار بگردد به سیل
دویدند خدمت کنان سوی منبه عزت گرفتند بازوی من
شدم عذرگویان بر شخص عاجبه کرسی زر کوفت بر تخت ساج
بتک را یکی بوسه دادم به دستکه لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقلید کافر شدم روز چندبرهمن شدم در مقالات زند
چو دیدم که در دیر گشتم امیننگنجیدم از خرمی در زمین
در دیر محکم ببستم شبیدویدم چپ و راست چون عقربی
نگه کردم از زیر تخت و زبریکی پرده دیدم مکلل به زر
پس پرده مطرانی آذرپرستمجاور سر ریسمانی به دست
به فورم در آن حال معلوم شدچو داود کآهن بر او موم شد
که ناچار چون در کشد ریسمانبر آرد صنم دست، فریادخوان
برهمن شد از روی من شرمسارکه شنعت بود بخیه بر روی کار
بتازید و من در پیش تاختمنگونش به چاهی در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمنبماند، کند سعی در خون من
پسندد که از من بر آید دمارمبادا که سرش کنم آشکار
چو از کار مفسد خبر یافتیز دستش برآور چو دریافتی
که گر زنده‌اش مانی، آن بی هنرنخواهد تو را زندگانی دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درتاگر دست یابد ببرد سرت
فریبنده را پای در پی منهچو رفتی و دیدی امانش مده
تمامش بکشتم به سنگ آن خبیثکه از مرده دیگر نیاید حدیث
چو دیدم که غوغایی انگیختمرها کردم آن بوم و بگریختم
چو اندر نیستانی آتش زدیز شیران بپرهیز اگر بخردی
مکش بچهٔ مار مردم گزایچو کشتی در آن خانه دیگر مپای
چو زنبور خانه بیاشوفتیگریز از محلت که گرم اوفتی
به چابک‌تر از خود مینداز تیرچو افتاد، دامن به دندان بگیر
در اوراق سعدی چنین پند نیستکه چون پای دیوار کندی مایست
به هند آمدم بعد از آن رستخیزوز آنجا به راه یمن تا حجیز
از آن جمله سختی که بر من گذشتدهانم جز امروز شیرین نگشت
در اقبال و تأیید بوبکر سعدکه مادر نزاید چنو قبل و بعد
ز جور فلک دادخواه آمدمدر این سایه‌گستر پناه آمدم
دعاگوی این دولتم بنده‌وارخدایا تو این سایه پاینده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ریشکه در خورد انعام و اکرام خویش
کی این شکر نعمت به جای آورمو گر پای گردد به خدمت سرم؟
فرج یافتم بعد از آن بندهاهنوزم به گوش است از آن پندها
یکی آن که هر گه که دست نیازبرآرم به درگاه دانای راز
به یاد آید آن لعبت چینیمکند خاک در چشم خودبینیم
بدانم که دستی که برداشتمبه نیروی خود بر نیفراشتم
نه صاحبدلان دست بر می‌کشندکه سررشته از غیب در می‌کشند
در خیر باز است و طاعت ولیکنه هر کس تواناست بر فعل نیک
همین است مانع که در بارگاهنشاید شدن جز به فرمان شاه
کلید قدر نیست در دست کستوانای مطلق خدای است و بس
پس ای مرد پوینده بر راه راستتو را نیست منت، خداوند راست
چو در غیب نیکو نهادت سرشتنیاید ز خوی تو کردار زشت
ز زنبور کرد این حلاوت پدیدهمان کس که در مار زهر آفرید
چو خواهد که ملک تو ویران کندنخست از تو خلقی پریشان کند
وگر باشدش بر تو بخشایشیرساند به خلق از تو آسایشی
تکبر مکن بر ره راستیکه دستت گرفتند و برخاستی
سخن سودمند است اگر بشنویبه مردان رسی گر طریقت روی
مقامی بیابی گرت ره دهندکه بر خوان عزت سماطت نهند
ولیکن نباید که تنها خوریز درویش درمنده یاد آوری
فرستی مگر رحمتی در پیمکه بر کردهٔ خویش واثق نیم