گنج

بخش ۲۶ - حکایت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۰ بیت
در این شهر باری به سمعم رسیدکه بازارگانی غلامی خرید
شبانگه مگر دست بردش به سیبکه سیمین زنخ بود و خاطر فریب
پریچهره هرچ اوفتادش به دستیکی در سر و مغز خواجه شکست
نه هر جا که بینی خطی دل فریبتوانی طمع کردنش در کتیب
گوا کرد بر خود خدای و رسولکه دیگر نگردم به گرد فضول
رحیل آمدش هم در آن هفته پیشدل افگار و سر بسته و روی ریش
چو بیرون شد از کازرون یک دو میلبه پیش آمدش سنگلاخی مهیل
بپرسید کاین قله را نام چیست؟که بسیار بیند عجب هر که زیست
چنین گفتش از کاروان همدمیمگر تنگ ترکان ندانی همی
برنجید چون تنگ ترکان شنیدتو گفتی که دیدار دشمن بدید
سیه را یکی بانگ برداشت سختکه دیگر مران خر بینداز رخت
نه عقل است و نه معرفت یک جوماگر من دگر تنگ ترکان روم
در شهوت نفس کافر ببندوگر عاشقی لت خور و سر ببند
چو مر بنده‌ای را همی پروریبه هیبت بر آرش کز او برخوری
وگر سیدش لب به دندان گزددماغ خداوندگاری پزد
غلام آبکش باید و خشت زنبود بندهٔ نازنین مشت زن
گروهی نشینند با خوش پسرکه ما پاکبازیم و صاحب نظر
ز من پرس فرسودهٔ روزگارکه بر سفره حسرت خورد روزه‌دار
از آن تخم خرما خورد گوسپندکه قفل است بر تنگ خرما و بند
سر گاو عصار از آن در که استکه از کنجدش ریسمان کوته است