بخش ۲۴ - حکایت
شبی دعوتی بود در کوی منز هر جنس مردم در او انجمن
چو آواز مطرب در آمد ز کویبه گردون شد از عاشقان های و هوی
پریچهرهای بود محبوب منبدو گفتم ای لعبت خوب من
چرا با رفیقان نیایی به جمعکه روشن کنی بزم ما را چو شمع؟
شنیدم سهی قامت سیمتنکه میرفت و میگفت با خویشتن
محاسن چو مردان ندارم به دستنه مردی بود پیش مردان نشست
سیه نامه تر زآن مخنث مخواهکه پیش از خطش روی گردد سیاه
از آن بی حمیت بباید گریختکه نامردیش آب مردان بریخت
پسر کاو میان قلندر نشستپدر گو ز خیرش فرو شوی دست
دریغش مخور بر هلاک و تلفکه پیش از پدر مرده به ناخلف