بخش ۲۳ - گفتار اندر پروردن فرزندان
پسر چون ز ده بر گذشتش سنینز نامحرمان گو فراتر نشین
بر پنبه آتش نشاید فروختکه تا چشم بر هم زنی خانه سوخت
چو خواهی که نامت بماند به جایپسر را خردمندی آموز و رای
که گر عقل و طبعش نباشد بسیبمیری و از تو نماند کسی
بسا روزگارا که سختی بردپسر چون پدر نازکش پرورد
خردمند و پرهیزگارش بر آرگرش دوست داری به نازش مدار
به خردی درش زجر و تعلیم کنبه نیک و بدش وعده و بیم کن
نوآموز را ذکر و تحسین و زهز توبیخ و تهدید استاد به
بیاموز پرورده را دسترنجوگر دست داری چو قارون به گنج
مکن تکیه بر دستگاهی که هستکه باشد که نعمت نماند به دست
به پایان رسد کیسهٔ سیم و زرنگردد تهی کیسهٔ پیشهور
چه دانی که گردیدن روزگاربه غربت بگرداندش در دیار
چو بر پیشهای باشدش دسترسکجا دست حاجت برد پیش کس؟
ندانی که سعدی مراد از چه یافت؟نه هامون نوشت و نه دریا شکافت
به خردی بخورد از بزرگان قفاخدا دادش اندر بزرگی صفا
هر آن کس که گردن به فرمان نهدبسی بر نیاید که فرمان دهد
هر آن طفل کاو جور آموزگارنبیند، جفا بیند از روزگار
پسر را نکو دار و راحت رسانکه چشمش نماند به دست کسان
هر آن کس که فرزند را غم نخورددگر کس غمش خورد و بدنام کرد
نگهدار از آمیزگار بدشکه بدبخت و بی ره کند چون خودش