بخش ۲ - گفتار اندر فضیلت خاموشی
اگر پای در دامن آری چو کوهسرت ز آسمان بگذرد در شکوه
زبان درکش ای مردِ بسیاردانکه فردا قلم نیست بر بیزبان
صدفوار گوهرشناسانِ رازدهان جز به لؤلؤ نکردند باز
فراوانسخن باشد آکندهگوشنصیحت نگیرد مگر در خموش
چو خواهی که گویی نفس بر نفسحلاوت نیابی ز گفتارِ کس
نباید سخن گفت ناساختهنشاید بریدن نینداخته
تأمّلکنان در خطا و صواببه از ژاژخایانِ حاضرجواب
کمال است در نفسِ انسان سخُنتو خود را به گفتار ناقص مکُن
کمآواز هرگز نبینی خجلجوی مشک بهتر که یک توده گل
حذر کن ز نادانِ دهمَردهگویچو دانا یکی گوی و پرورده گوی
صد انداختی تیر و هر صد خطاستاگر هوشمندی یک انداز و راست
چرا گوید آن چیز در خفیه مردکه گر فاش گردد شود رویزرد؟
مکن پیشِ دیوار غیبت بسیبود کز پسش گوش دارد کسی
درونِ دلت شهربند است رازنگر تا نبیند درِ شهر باز
از آن مردِ دانا دهاندوختهاستکه بیند که شمع از زبان سوختهاست