بخش ۱ - سر آغاز
سخن در صلاح است و تدبیر و خوینه در اسب و میدان و چوگان و گوی
تو با دشمنِ نفس همخانهایچه در بند پیکارِ بیگانهای؟
عنانبازپیچانِ نفس از حرامبه مردی ز رستم گذشتند و سام
تو خود را چو کودک ادب کن به چوببه گرزِ گران مغزِ مردم مکوب
وجودِ تو شهری است پر نیک و بدتو سلطان و دستورِ دانا خرد
رضا و ورع: نیکنامان حُرهوی و هوس: رهزن و کیسهبُر
چو سلطان عنایت کند با بدانکجا ماند آسایشِ بخردان؟
تو را شهوت و حرص و کین و حسدچو خون در رگانند و جان در جسد
هوی و هوس را نماند ستیزچو بینند سر پنجهٔ عقل تیز
رئیسی که دشمن سیاست نکردهم از دستِ دشمن ریاست نکرد
نخواهم در این نوع گفتن بسیکه حرفی بس ار کار بندد کسی