بخش ۱۵ - حکایت در معنی آسانی پس از دشواری
شنیدم ز پیران شیرین سخنکه بود اندر این شهر پیری کهن
بسی دیده شاهان و دوران و امرسرآورده عمری ز تاریخ عمرو
درخت کهن میوهای تازه داشتکه شهر از نکویی پرآوازه داشت
عجب در زنخدان آن دل فریبکه هرگز نبودهست بر سرو سیب
ز شوخی و مردم خراشیدنشفرج دید در سر تراشیدنش
به موسی، کهن عمر کوته امیدسرش کرد چون دست موسی سپید
ز سر تیزی آن آهنین دل که بودبه عیب پریرخ زبان برگشود
به مویی که کرد از نکوییش کمنهادند حالی سرش در شکم
چو چنگ از خجالت سر خوبروینگونسار و در پیشش افتاده موی
یکی را که خاطر در او رفته بودچو چشمان دلبندش آشفته بود
کسی گفت جور آزمودی و درددگر گرد سودای باطل مگرد
ز مهرش بگردان چو پروانه پشتکه مقراض، شمع جمالش بکشت
برآمد خروش از هوادار چستکه تردامنان را بود عهد سست
پسر خوش منش باید و خوبرویپدر گو به جهلش بینداز موی
مرا جان به مهرش برآمیختهستنه خاطر به مویی در آویختهست
چو روی نکو داری انده مخورکه موی ار بیفتد بروید دگر
نه پیوسته رز خوشهٔ تر دهدگهی برگ ریزد، گهی بر دهد
بزرگان چو خور در حجاب اوفتندحسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاببه تدریج و اخگر بمیرد در آب
ز ظلمت مترس ای پسندیده دوستکه ممکن بود کاب حیوان در اوست
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
دل از بی مرادی به فکرت مسوزشب آبستن است ای برادر به روز