گنج

بخش ۱۳ - حکایت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۱ بیت
یکی سلطنت ران صاحب شکوهفرو خواست رفت آفتابش به کوه
به شیخی در آن بقعه کشور گذاشتکه در دوره قائم مقامی نداشت
چو خلوت نشین کوس دولت شنیددگر ذوق در کنج خلوت ندید
چپ و راست لشکر کشیدن گرفتدل پردلان زو رمیدن گرفت
چنان سخت بازو شد و تیز چنگکه با جنگجویان طلب کرد جنگ
ز قوم پراکنده خلقی بکشتدگر جمع گشتند و هم رای و پشت
چنان در حصارش کشیدند تنگکه عاجز شد از تیرباران و سنگ
بر نیکمردی فرستاد کسکه صعبم فرومانده، فریاد رس
به همت مدد کن که شمشیر و تیرنه در هر وغایی بود دستگیر
چو بشنید عابد بخندید و گفتچرا نیم نانی نخورد و نخفت؟
ندانست قارون نعمت پرستکه گنج سلامت به کنج اندر است