بخش ۲۸ - حکایت ذوالنون مصری
چنین یاد دارم که سقّای نیلنکرد آب بر مصر سالی سبیل
گروهی سوی کوهساران شدندبه فریاد خواهانِ باران شدند
گرستند و از گریه جویی رواننیامد مگر گریهٔ آسمان
به ذوالنّون خبر برد از ایشان کسیکه بر خلق رنج است و زحمت بسی
فروماندگان را دعایی بکُنکه مقبول را رد نباشد سخُن
شنیدم که ذوالنّون به مَدیَن گریختبسی بر نیامد که باران بریخت
خبر شد به مدین پس از روز بیستکه ابرِ سیهدل بر ایشان گریست
سبک عزمِ بازآمدن کرد پیرکه پُر شد به سیلِ بهاران غدیر
بپرسید از او عارفی در نهفتچه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت
شنیدم که بر مرغ و مور و ددانشود تنگ روزی به فعلِ بَدان
در این کشور اندیشه کردم بسیپریشانتر از خود ندیدم کسی
برفتم مبادا که از شرِّ منببندد درِ خیر بر انجمن
بهی بایدت لطف کن کان بهانندیدندی از خود بَتَر در جهان
تو آنگه شوی پیشِ مردم عزیزکه مر خویشتن را نگیری به چیز
بزرگی که خود را به خُردی شمردبه دنیا و عقبی بزرگی ببُرد
از این خاکدان بندهای پاک شدکه در پایِ کمتر کسی خاک شد
الا ای که بر خاکِ ما بگذریبه خاکِ عزیزان که یاد آوری
که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟که در زندگی خاک بودهست هم
به بیچارگی تن فرا خاک دادوگر گِردِ عالم برآمد چو باد
بسی برنیاید که خاکش خورَددگر باره بادش به عالم بَرَد
مگر تا گلستانِ معنی شکفتبر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت
عجب گر بمیرد چنین بلبلیکه بر استخوانش نروید گلی