بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربطزن
یکی بربطی در بغل داشت مستبه شب در سَرِ پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمردِ سلیمبرِ سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مستتو را و مرا بربط و سر شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیمتو را به نخواهد شد الّا به سیم
از این دوستانِ خدا بر سرندکه از خلق بسیار بر سر خورند