گنج

بخش ۱۵ - حکایت در محرومی خویشتن بینان

یکی در نجوم اندکی دست داشتولی از تکبر سری مست داشت
بر کوشیار آمد از راه دوردلی پر ارادت، سری پر غرور
خردمند از او دیده بردوختییکی حرف در وی نیاموختی
چو بی بهره عزم سفر کرد بازبدو گفت دانای گردن فراز
تو خود را گمان برده‌ای پر خردانائی که پر شد دگر چون برد؟
ز دعوی پری زان تهی می‌رویتهی آی تا پر معانی شوی
ز هستی در آفاق سعدی صفتتهی گرد و باز آی پر معرفت