بخش ۹ - حکایت
شنیدم که پیری شبی زنده داشتسحر دست حاجت به حق بر فراشت
یکی هاتف انداخت در گوش پیرکه «بیحاصلی، رو سر خویش گیر
بر این در دعای تو مقبول نیستبه خواری برو یا به زاری بایست»
شب دیگر از ذکر و طاعت نخفتمریدی ز حالش خبر یافت، گفت
چو دیدی کز آن روی بستهست دربه بیحاصلی سعی چندین مبر
به دیباچه بر اشک یاقوتفامبه حسرت ببارید و گفت ای غلام
به نومیدی آنگه بگردیدمیاز این ره، که راهی دگر دیدمی
مپندار گر وی عنان بر شکستکه من باز دارم ز فتراک دست
چو خواهنده محروم گشت از دریچه غم گر شناسد در دیگری؟
شنیدم که راهم در این کوی نیستولی هیچ راه دگر روی نیست
در این بود سر بر زمین فداکه گفتند در گوش جانش ندا
قبول است اگر چه هنر نیستشکه جز ما پناهی دگر نیستش