گنج

بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه

شبی یاد دارم که چشمم نخفتشنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواستتو را گریه و سوز باری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین منبرفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در می‌رودچو فرهادم آتش به سر می‌رود
همی گفت و هر لحظه سیلاب دردفرو می‌دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیستکه نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خاممن استاده‌ام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوختمرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمعبه دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهره‌ایکه ناگه بکشتش پریچهره‌ای
همی گفت و می‌رفت دودش به سرکه این است پایان عشق، ای پسر
اگر عاشقی خواهی آموختنبه کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوستبرو خرمی کن که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرضچو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدایی ندارد ز مقصود چنگو گر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهاروگر می‌روی تن به طوفان سپار