بخش ۱۱ - حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد
شکایت کند نوعروسی جوانبه پیری ز داماد نامهربان
که مپسند چندین که با این پسربه تلخی رود روزگارم به سر
کسانی که با ما در این منزلندنبینم که چون من پریشان دلند
زن و مرد با هم چنان دوستندکه گویی دو مغز و یکی پوستند
ندیدم در این مدت از شوی منکه باری بخندید در روی من
شنید این سخن پیر فرخنده فالسخندان بود مرد دیرینه سال
یکی پاسخش داد شیرین و خوشکه گر خوبروی است بارش بکش
دریغ است روی از کسی تافتنکه دیگر نشاید چنو یافتن
چرا سر کشی زان که گر سر کشدبه حرف وجودت قلم در کشد؟
یکم روز بر بندهای دل بسوختکه میگفت و فرماندهش میفروخت
تو را بنده از من به افتد بسیمرا چون تو دیگر نیفتد کسی