بخش ۶ - حکایت ممسک و فرزند ناخلف
یکی رفت و دینار از او صد هزارخلف برد صاحبدلی هوشیار
نه چون ممسکان دست بر زر گرفتچو آزادگان دست از او بر گرفت
ز درویش خالی نبودی درشمسافر به مهمانسرای اندرش
دل خویش و بیگانه خرسند کردنه همچون پدر سیم و زر بند کرد
ملامتکنی گفتش: ای باددست!به یکره پریشان مکن هرچه هست
به سالی توان خرمن اندوختنبه یک دم نه مَردی بوَد سوختن
چو در تنگدستی نداری شکیبنگهدار وقت فراخی حسیب
به دختر چه خوش گفت بانوی دهکه روز نوا برگ سختی بنه
همهوقت بر دار مَشک و سبویکه پیوسته در ده روان نیست جوی
به دنیا توان آخرت یافتنبه زر پنجه شیر بر تافتن
به یک بار بر دوستان زر مپاشوز آسیب دشمن به اندیشه باش
اگر تنگدستی مرو پیش یاروگر سیم داری بیا و بیار
اگر روی بر خاک پایش نهیجوابت نگوید به دست تهی
خداوند زر بر کنَد چشمِ دیوبه دام آوَرَد صخر جنی به ریو
تهیدست در خوبرویان مپیچکه بیسیم مردم نیرزند هیچ
به دست تهی بر نیاید امیدبه زر برکنی چشم دیو سپید
وگر هرچه یابی به کف بر نهیکفت وقت حاجت بماند تهی
گدایان به سعی تو هرگز قوینگردند، ترسم تو لاغر شوی
چو منّاع خیر این حکایت بگفتز غیرت جوانمرد را رگ نخفت
پراکندهدل گشت از آن عیبجویبر آشفت و گفت ای پراکندهگوی
مرا دستگاهی که پیرامن استپدر گفت میراث جد من است
نه ایشان به خست نگه داشتند؟به حسرت بمردند و بگذاشتند؟
به دستم نیفتاد مال پدرکه بعد از من افتد به دست پسر
همان به که امروز مردم خورندکه فردا پس از من به یغما برند
خور و پوش و بخشای و راحت رساننگه می چه داری ز بهر کسان؟
برند از جهان با خود اصحاب رایفرومایه ماند به حسرت بجای
زر و نعمت اکنون بده کآنِ توستکه بعد از تو بیرون ز فرمان توست
به دنیا توانی که عقبی خریبخر، جانِ من، ور نه حسرت بَری