گنج

بخش ۲۶ - حکایت

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۸ بیت
ز تاج مَلِک‌زاده‌ای در مناخشبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش اندر شب تیره‌رنگچه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
همه سنگ‌ها پاس دار ای پسرکه لعل از میانش نباشد به در
در اوباش، پاکان شوریده رنگهمان جای تاریک و لعلند و سنگ
چو پاکیزه‌نفسان و صاحبدلانبر آمیخته‌ستند با جاهلان
به رغبت بکش بار هر جاهلیکه افتی به‌سر وقت صاحبدلی
کسی را که با دوستی سرخوش استنبینی که چون بار دشمن کش است؟
بدرّد چو گل جامه از دست خارکه خون در دل افتاده خندد چو نار
غم جمله خور در هوای یکیمراعات صد کن برای یکی
گرت خاک‌پایان‌ِ شوریده‌سرحقیر و فقیر آید اندر نظر
به مردی کز ایشان به در نیست آنبه خدمت کمر بندشان بر میان
تو هرگز مبینشان به چشم پسندکه ایشان پسندیده حق بسند
کسی را که نزدیک ظنت بد اوستچه دانی که صاحب‌ولایت خود اوست؟
در معرفت بر کسانی است بازکه درهاست بر روی ایشان فراز
بسا تلخ عیشان تلخی چشانکه آیند در حله دامن‌کشان
ببوسی گرت عقل و تدبیر هستملک‌زاده را در نواخانه دست
که روزی برون آید از شهربندبلندیت بخشد چو گردد بلند
مسوزان درخت گل اندر خریفکه در نوبهارت نماید ظریف