بخش ۲۵ - حکایت
یکی را پسر گم شد از راحلهشبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافتبه تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد بر مردم کاروانشنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست!هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
از آن اهل دل در پی هر کسندکه باشد که روزی به مردی رسند
برند از برای دلی بارهاخورند از برای گلی خارها