بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او
شنیدم در ایام حاتم که بودبه خیل اندرش بادپایی چو دود
صبا سرعتی، رعد بانگ ادهمیکه بر برق پیشی گرفتی همی
به تک ژاله میریخت بر کوه و دشتتو گفتی مگر ابر نیسان گذشت
یکی سیلرفتار هاموننوردکه باد از پیاش باز ماندی چو گرد
ز اوصاف حاتم به هر مرز و بومبگفتند برخی به سلطان روم
که همتای او در کرم مرد نیستچو اسبش به جولان و ناورد نیست
بیاباننوردی چو کشتی بر آبکه بالای سیرش نپرد عقاب
به دستور دانا چنین گفت شاهکه دعوی خجالت بود بیگواه
من از حاتم آن اسب تازینژادبخواهم، گر او مکرمت کرد و داد
بدانم که در وی شکوه مهیستوگر رد کند، بانگ طبل تهیست
رسولی هنرمند عالم به طیروان کرد و ده مرد همراه وی
زمین مرده و ابر گریان بر اوصبا کرده بار دگر جان در او
به منزلگه حاتم آمد فرودبر آسود چون تشنه بر زندهرود
سماطی بیفکند و اسبی بکشتبهدامن شکر دادشان، زر به مشت
شب آنجا ببودند و روز دگربگفت آنچه دانست صاحبخبر
همیگفت حاتم پریشان چو مستبه دندان ز حسرت همیکند دست
که ای بهرهور موبد نیکنامچرا پیش از اینم نگفتی پیام؟
من آن بادرفتارِ دُلدلشتابز بهر شما دوش کردم کباب
که دانستم از هول باران و سیلنشاید شدن در چراگاه خیل
به نوعی دگر روی و راهم نبودجز او بر در بارگاهم نبود
مروّت ندیدم در آیین خویشکه مهمان بخسبد دل از فاقه ریش
مرا نام باید در اقلیم فاشدگر مرکب نامور گو مباش
کسان را درم داد و تشریف و اسبطبیعیست اخلاق نیکو، نه کسب
خبر شد به روم از جوانمرد طیهزار آفرین گفت بر طبع وی
ز حاتم بدین نکته راضی مشواز این خوبتر ماجرایی شنو