گنج

بخش ۱ - سرآغاز

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۱ بیت
بیا تا برآریم دستی ز دلکه نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان در، نبینی درختکه بی برگ مانَد ز سرمای سخت
برآرد تَهی دست‌های نیازز رحمت نگردد تهی‌دست باز
مپندار از آن در که هرگز نبستکه نومید گردد بر آورده‌دست
قضا خلعتی نامدارش دهدقدر میوه در آستینش نهد
همه طاعت آرند و مسکین نیازبیا تا به درگاه مسکین نواز
چو شاخ برهنه برآریم دستکه بی‌برگ از این بیش، نتوان نشست
خداوندگارا نظر کن به جودکه جُرم آمد از بندگان در وجود
گناه آید از بندهٔ خاکساربه امّیدِ عفو خداوندگار
کریما به رزق تو پرورده‌ایمبه اِنعام و لطف تو، خو کرده‌ایم
گدا چون کَرَم بیند و لطف و نازنگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را به دنیا تو کردی عزیزبه عقبی همین‌چشم داریم نیز
عزیزی و خواری تو بخشی و بسعزیز تو خواری نبیند ز کس
خدایا به عزّت که خوارم مکنبه ذلّ گُنَه شرمسارم مکن
مسلّط مکن چون منی بر سرمز دست تو بهْ گر عقوبت برم
به گیتی بَتَر زین، نباشد بدیجفا بردن از دستِ همچون خودی
مرا شرمساری ز روی تو بسدگر شرمسارم مکن پیش کس
گرم بر سر افتد ز تو سایه‌ایسپهرم بود کِهترین پایه‌ای
اگر تاج بخشی، سر افرازدمتو بردار تا کس نیندازدم
تنم می‌بلرزد چو یاد آورممناجات شوریده‌ای در حرم
که می‌گفت شوریدهٔ دل‌فَگارالها ببخش و به ذلّم مدار
همی‌گفت با حق به‌زاری بسیمیفکن که دستم نگیرد کسی
به لطفم بخوان و مران از درمندارد به جز آستانت سرم
تو دانی که مسکین و بیچاره‌ایمفروماندهٔ نفس امّاره‌ایم
نمی‌تازد این نفْس سرکش چنانکه عقلش تواند گرفتن عنان
که با نفس و شیطان برآید به‌زور؟مصاف پلنگان نیاید ز مور
به مردان راهت که راهی بدهوز این‌دشمنانم پناهی بده
خدایا به ذات خداوندیَتبه اوصاف بی‌مثل و مانندیت
به لبیک حجّاج بیت‌الحرامبه مدفون یثرب علیه‌السلام
به تکبیر مردان شمشیر زنکه مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پیران آراستهبه صدق جوانان نوخاسته
که ما را در آن‌ورطهٔ یک‌نفسز ننگ دو گفتن به فریاد رس
امید است از آنان که طاعت‌کنندکه بی‌طاعتان را شفاعت‌کنند
به پاکان کز آلایشم دور داروگر زَلّتی رفت، معذور دار
به پیرانِ پشت از عبادت دوتاز شرم گنه دیده بر پشت پا
که چشمم ز روی سعادت مبندزبانم به وقت شهادت مبند
چراغ یقینم فرا راه دارز بد کردنم دست کوتاه دار
بگردان ز نادیدنی دیده‌اممده دست بر ناپسندیده‌ام
من آن ذره‌ام در هوای تو نیستوجود و عدم ز احتقارم یکی است
ز خورشید لطفت شعاعی بسمکه جز در شعاعت نبیند کسم
بدی را نگه کن که بهتر کس استگدا را ز شاه التفاتی بس است
مرا گر بگیری به انصاف و دادبنالم که عفوم نه این وعده داد
خدایا به ذلت مران از درمکه صورت نبندد دری دیگرم
ور از جهل غایب شدم روز چندکنون کآمدم در به رویم مبند
چه عذر آرم از ننگ تردامنی؟مگر عجز پیش آورم کای غنی
فقیرم به جرم و گناهم مگیرغنی را ترحم بود بر فقیر
چرا باید از ضعف حالم گریست؟اگر من ضعیفم پناهم قَویست
خدایا به غفلت شکستیم عهدچه زور آورد با قضا دست جهد؟
چه برخیزد از دست تدبیر ما؟همین نکته بس عذر تقصیر ما
همه هر چه کردم تو بر هم زدیچه قوت کند با خدایی خودی؟
نه من سر ز حکمت به در می‌برمکه حکمت چنین می‌رود بر سرم