بخش ۳۲ - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد
حکایت کنند از جفاگستریکه فرماندهی داشت بر کشوری
در ایام او روز مردم چو شامشب از بیم او خواب مردم حرام
همه روز نیکان از او در بلابه شب دست پاکان از او بر دعا
گروهی بر شیخ آن روزگارز دست ستمگر گرستند زار
که ای پیر دانای فرخنده رایبگوی این جوان را بترس از خدای
بگفتا دریغ آیدم نام دوستکه هر کس نه در خورد پیغام اوست
کسی را که بینی ز حق بر کرانمنه با وی، ای خواجه، حق در میان
دریغ است با سفله گفت از علومکه ضایع شود تخم در شوره بوم
چو در وی نگیرد عدو داندتبرنجد به جان و برنجاندت
تو را عادت، ای پادشه، حق روی استدل مرد حق گوی از این جا قوی است
نگین خصلتی دارد ای نیکبختکه در موم گیرد نه در سنگ سخت
عجب نیست گر ظالم از من به جانبرنجد که دزد است و من پاسبان
تو هم پاسبانی به انصاف و دادکه حفظ خدا پاسبان تو باد
تو را نیست منت ز روی قیاسخداوند را من و فضل و سپاس
که در کار خیرت به خدمت بداشتنه چون دیگرانت معطل گذاشت
همه کس به میدان کوشش درندولی گوی بخشش نه هر کس برند
تو حاصل نکردی به کوشش بهشتخدا در تو خوی بهشتی بهشت
دلت روشن و وقت مجموع بادقدم ثابت و پایه مرفوع باد
حیاتت خوش و رفتنت بر صوابعبادت قبول و دعا مستجاب