بخش ۲۷ - حکایت
چو الب ارسلان جان به جانبخش دادپسر تاج شاهی به سر برنهاد
به تربت سپردندش از تاجگاهنه جای نشستن بد آماجگاه
چنین گفت دیوانهای هوشیارچو دیدش پسر روز دیگر سوار
زهی ملک و دوران سر در نشیبپدر رفت و پای پسر در رکیب
چنین است گردیدن روزگارسبک سیر و بدعهد و ناپایدار
چو دیرینه روزی سرآورد عهدجوان دولتی سر برآرد ز مهد
منه بر جهان دل که بیگانهای استچو مطرب که هر روز در خانهای است
نه لایق بود عیش با دلبریکه هر بامدادش بود شوهری
نکویی کن امسال چون ده تو راستکه سال دگر دیگری دهخداست