گنج

شمارهٔ ۳

چو سررشته خویش گم کرده امبعالم یکی رهبرم آرزوست
مرا خورد یکبارگی غم دریغبه گیتی یکی غم خورم آرزوست
بسی داوریها که دارم ولیکیکی دادگر داورم آرزوست
زر و زیور من قناعت بس استنگویم زر و زیورم آرزوست
برای عروسان بکر سخنیکی تازه رو شوهرم آرزوست
درین عهد ناخوش که قحط سخاستنگویم که سیم و زرم آرزوست
نه در خاطر و دل بگردد مراکه این اسب و آن استرم آرزوست
کزین دهر نااهل حاش الوجوهخری حر که یک نوبرم آرزوست
بدین بی بقائی چنین زندگیز اسلام دورم گرم آرزوست