گنج

شمارهٔ ۱۰

سوار صبحدم هر روز کز مشرق برون تازدسپر برگیرد و شمشیر و با من جنگ آغازد
به خون حنجرم خنجر بیالاید سحرگاهیبه قصد خون به بالین هنرمندی دگر تازد
از آن دونی که گردون راست اندر نام و در همتبه جز کار کسی کودون بود نظر نیندازد
چنان سازد که هر آزاده را از پای سرگیردچنان خواهد که هر دون را به گردون سربرافرازد
ورا از سازگاری این گره چندانی افتاد استکه یک ساعت به کار هیچ درویشی نپردازد
درازش دست و تیغش تیز و حکمش بر همه نافذدو تا گردون به خیره پشت کوزی را که می سازد
مرا طالع کمانداری ست خودبین راست اندازیکه تا در جعبه خود تیر بیند در من اندازد
وفاقی نیست در تیرش ولی در قصد من باریچو جان با تن درآمیزد چو می با آب درسازد
به قصد و عمد صد بارم به مالد گوش چون بربطکه یک روز از سر سهوی مرا چون چنگ بنوازد
چو موم از انگبین از عیش خود دورم کند آنگهچو شمع و شکرم در آتش و در آب بگدازد
مرا در ششدر محنت همی سنجد به استادیچه استادی نماید وه نه دست خویش می‌بازد