شمارهٔ ۸۶ - در مدح علاء الدین اسعد
ای باد صبحدم که ز دم روح پروریخوشخو چو نوبهاری و خوشبو چو عنبری
هم طره بنفشه پریشان کنی به صبحهم غنچه را به وقت سحر پیرهن دری
آن پیک رایگانی کز مهر پرورانپیغام سر به مهر بر دلبران بری
سوگند می دهم به خدا بر تو کان زمانکز جیب صبحدم نفس خوش برآوری
برده گر گره ز درود و سلام منالا به حضرت سر احرار نگذری
راد زمانه سرور عالم علاء دیناسعد که هست مایه رادی و سروری
زو مشتری سعادت کلی همی بردزیرا که اوست اسعد و سعد است مشتری
داده به مهر چهره زیباش روشنیبر عرش جسته همت عالیش برتری
با نور رأی او نکند مهر هم رویبا جود دست او نکند ابر هم سری
طوقی ز منت او هر مه ز ماه نوبر چشم خلق عرضه دهد چرخ چنبری
لطف نسیم خلد که جان در تن آوردبا لطف خلق او نکند خود برابری
ننشست هیچ کس چو وی اندر صف هنربرخاست لاجرم فلک او را به چاکری
ای آنکه همتت چو کند خطبه علوگردون هفت پایه کند میل منبری
قدرت ورای صفحه افلاک خیمه زداز روی صورت ارچه بدین طارم اندری
فضل و سخا و همت و زین گونه ها هنرهست از ستاره بیش ترا چون که بشمری
نی آنکه اندرو هنری یا دو یافتنداو را بود مسلم نام هنروری
آن خلعت رفیع بود لایق کسیکو را رسد حقیقت بر سروران سری
یک اسبه ران هنر که مسمای آن توئیالحق ترا چه لایق و یارب چه در خوری
از تو هنر غریب نباشد به هیچ حالاز ماه و صبح طرفه ندارند رهبری
ترکیب یافت نام تو از چار حرف و توزان هر چهار نامی هر هفت کشوری
تا چتر نور بر سر گیتی بگستردسلطان صبحدم ز سر مهرپروری
خندان نشین و خوش که بهر صبح و شام چرخدر روی بدسگال تو گوید که خون گری