شمارهٔ ۷۴ - ایضاً له
زریر رای رزین ای به حق سپهسالارتوئی که رخش تهمتن نداشت چون تو سوار
توئی که خنگ تو به نوردد آتشین میدانتوئی که گرز تو بنشاند آهنین دیوار
ترا سپهر چه خوانده است عمده حالمترا زمانه چه گفته است پیکر پیکار
سپرده باره میمون تو فراز و نشیبگرفته رایت منصور تو بلاد و قفار
برید قصد تو سیری نیابد از پویهزبان چرب تو فارغ نگردد از گفتار
مراد قاص تو با کشت شوره آرد برامید عاق تو با شاخ بید گیرد بار
وسیلت تو مهین حصه ایست از نعمتفضیلت تو بهین قصه ایست از گفتار
بیان موجز تو روی کشور گوهرسوار لشکر تو پشت لشکر جرار
نبوده کرکس و روباه را پس از رستمبه راه کوته و دشوار چون تو مهماندار
به هفت خوان تو بر تیغ و تیر و نیزه و گرزز دیو و دام و دد و اژدها نهند آچار
شمار خوار تو مرد افکن است در هرماهچو روز قمره او در کند به روز شمار
شکارگاه تو باسر است حج کولانچو رخش برده به ویژه کنندگاه شکار
قضا ز صرصر تو زان به موسم غزوهکسوف وار نشاند بر آفتاب قرار
که زیر سایه شمشیر تو فرو خواندندبه سمت عزو بر جابری دویست هزار
زهی برید تو مر کف شرع را بازوخهی خدنگ تو بر دیده شرک را مسمار
به کوه و صحرا کوپال گرز تو داردرفیع تر به تناور منیع تر به حصار
درست حزم تو مانا فسان بقامه گذاشتکه نقد ایشان هرگز نداشت بوی عیار
ز دست خشم تو آن را که عفو دارد چشمبه پایمردی خواهد از او اجل زنهار
به جنگ با تو نکوشد ستاره جنگیبه قدر با تو بسوزد زمانه غدار
همیشه تا به نهیب است جستن آهوهماره تا به فریب است بستن کفتار
ز چنگ نصرت تو خسته باد خصم دژمبه بند هیبت تو بسته باد حاسد زار
فراشته به جهاد تو باره اسلامگذاشته به صلاح تو قالب کفار
به هر وطن که رسی با تو سعد اکبر جفتبهر سفر که روی با تو حفظ ایزد یار