گنج

شمارهٔ ۷۳ - ایضاً له

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: یناست۳۹ بیت
با اهل خرد جهان بکین استمرد هنری از آن غمین است
آن کو به بر خرد مهین استزین ازرق بی خرد کهین است
بر هر که نشانی از هنر هستبا محنت و رنج همنشین است
آزاده همیشه خود بر این بودتا کینه گنبد برین است
هیتین جفا بر آن کند تیزکو در خرد و هنر متین است
از کار فلک عجب توان داشتبا آن همه مهر محض کین است
برداشته مهر از آب حیوانمیل نظرش به پارگین است
سعدش همه زیر دست نحس استزهرش همه با شکر عجین است
زان رفت به هم عنانی جورکش اسب مراد زیر زین است
جز سفله و دون نپرورد هیچوین خود هنری از او کمین است
آن را چو نگین دهد زر و سیمکش یک دو صفت زهر تک این است
از ناله و از شکایت منگوشش همه روز با طنین است
زوبا که شکایتی توان کردکز وی همه بخردی حزین است
نی نی که پناه من ز جورشمجموع کرم بهار دین است
صدری که به قول هر خردمنداویست که صدر راستین است
از جنبش کلک لاغر اوملک است که پهلویش سمین است
با دست چوکان او قرین شدزان کان جواهر ثمین است
الحق سبب یسار ملک استمیمون قلمش که در یمین است
انصاف بدان یمین و آن کللکمر دولت و ملک را یمین است
ذکر هنر و فضایل اوتسبیح کرام کاتبین است
مسموع سریر ملک و دانشزان است که حافظ و امین است
هم ملک برأی او مصون استهم حصن هنر بدو حصین است
یک قطره ز کلک اوست هر مشگکان مایه آهوان چین است
از رشگ گشاده روئی اودر ابروی روزگار چین است
از خرمن ذهن او عطاردچون ماه ز مهر خوشه چین است
عهد کرمش ز عهدها فردهمچون به فصول فرودین است
بینی اثر قران سعدینچون کلک و بناتش را قرین است
هر حرف ز کلک او عدو راماننده داغ بر جبین است
آثار سخا و مکرماتشهمچون اثر خرد مبین است
با همت او سؤال را دستبی رنج و غمی در آستین است
سحر از سر خامه آفریندسحری که سزای آفرین است
ای گوی ربوده از کریمانوین پیش همه کسی یقین است
در در دریا مقیم از آن شدکز لفظ و خط تو شرمگین است
دایم به ثناگری و مهرتهم خاطر و هم دلم رهین است
از غایت شوق حضرت توهمراه حدیث من امین است
دانی که ولای تو چو گنجی استکاندر دل و جان من دفین است
وانگه یادم نیاری آریرسم کرم و وفا چنین است
تا ایزد مستعان خلق استوز او همه خلق مستعین است
بادات خدا معین و هستتوان را چه غم است کو معین است