شمارهٔ ۷ - ایضاً له
زرود زاوه عبر کرد بحر مانبیره رجای خلق ابوالرجا
ابوالحسن علی که نعت خلق اوخبر دهد ز نام والدش ترا
عمید ملک شهریار محتشمعماد دین مصطفای مجتبا
رسیده جاه او به جرم مشتریپرید جسم او به روح اولیا
گذشته قدر او ز اوج آسمانچو از قدر او رضای پادشا
دیانتش به کشته آتش ستمتواضعش به برده آب کبریا
چه نعل مرکبش چه شکل ماه نوچه گرد موکبش چه کحل توتیا
بر ثنا دروده چون بر زمیندر عطا گشوده چون در هوا
نهال عرق فضل او ذوی الحسبعیال ذات جود او ذوی النها
به پوی سوی آفتاب دولتشکز اوست آفتاب چرخ را ضیا
مگرد گرد آب گرد هیبتشکه در کشد بدم ترا چو اژدها
عذاب او حریق در جحیم زدخلاص جست او و گفت عافنا
به بارگاه او ملک ز خلد شدندا شنید کاندر آی مرحبا
جدا کند عقیم کره او ز تننشاط دل فضول سر بالتقا
برون برد نسیم رفق او ز یمهم اجنبی هم آشنا به آشنا
دوان رود سوال سایلش بدوچنانکه که دوان رود به کهربا
غنی شود امید زائرش ازوچنانکه مس غنی شود به کیمیا
همیشه تا برآید از کلام حقشریف ذکر انبیاء و اولیا
ز عشرت و ز لهو بادش امتحانبه دولت و به بخت بادش التجا
قوی به عون و سعی در حق ولییلی به امر و نهی در تن ملا
نه مرتقاش سوده نعل مرتقینه مقتدیش دیده عزل مقتدا