گنج

شمارهٔ ۵۷ - در مدح سلطان علاء الدوله ابو سعید مسعود بن ابراهیم

۳۸ بیت
شه باز به حضرت رسید هینیکران مرا برنهید زین
تا خوی کند از شرم او زمانچون طی کنم از نعل او زمین
آباد بر این چرخ تیز گرداز نور سراپای او عجین
هم زور چون شیرانش بر کتفهم موی چون گورانش بر سرین
گر نیزه گذارد شهاب اودیوی فکند لعب او لعین
ور حمله پذیرد سوار اوحصنی بودش پشت او حصین
کرد آخر او هر نفس هزاربر صورت او خواند آفرین
گر میل به جرمش به حق کندیعنی عوض کهرباست این
پروانه که در جلوه بیندشبا پیرهن شمعی و سمین
لبیک زند گوید ای فلکجان بازی من بین و شمع بین
ای باد هوا ای براق جمای قاصد روم و رسول چین
یکران من اندر سبق مگرچین حسدت بست بر جبین
کز منظر او در گذر همیبر آب نشانی خطوک چین
ایزد نه به از به بیافریداز رشک چرائی دژم چنین
در خاک مکش خویشتن به خشمبر سنگ مزن خویشتن بکین
خواهی که بیکران من رسیبر سایه یکران من نشین
تا شاد فرود آردت چو منبر درگه سلطان داد و دین
بوسعد سلیمان روزگارمسعود فریدون آ بین
آن شاه که چشم فلک ندیددر خاتم شاهی چنو نگین
وآن شیر که شمشیر حق نیافتدر مالش باطل چنو معین
راحت ز درد عدل او به ملکچون بوی درآمد به یاسمین
فترت بتف باس او ز شرعچون موم جدا شد ز انگبین
صیت ملک و ذکر جم شنواین صوت زئیر آمد آن طنین
عرض شه و جرم فلک نگراین نفس نفیس آمد آن مهین
یک پنجه نیارد برون فلکچون پنجه رادیش ز آستین
با همت او آشنا شودپیش از حرکت قالب جنین
عزمش که بتابد به کف کندملکی و نباشد بدان ضنین
رمحش که بیازد فرو خوردخلقی و نگردد بدان به طین
بیلک به کمانش به جان خصمچون . . .ـین
شعله ز حسامش در آب غرقچون برق بایما دهد دفین
شاها ملکا از گمان تورخشنده بود گوهر یقین
در خلد با عزاز پروردتکبیر غزات تو حور عین
هر قول نه قولی است چون بیانتآحاد . . .ـین
هر بحر نه بحری است چون ذلتقیفال . . . از وتین
تا طعمه بازان شود تذروتا سکنه شیران بود عرین
باد اختر سلطان تو مضئیباد آیت برهان تو مبین
با دولت تو ناصحت رفیقبا طالع تو مادحت قرین
بر درگه حق شأن تو بزرگدر نصرت دین رأی تو رزین