گنج

شمارهٔ ۵۰ - در مدح عبدالحمید احمد عبدالصمد

قافیه: ام۲۱ بیت
بیار ای پسر ای ساقی کراماز آن شمع فتنه چراغ جام
از آن لعل که زردی برد ز رویاز آن نوش که تلخی دهد به کام
نه پای مهرش سوده از رکابنه فرق عرضش بوده با لگام
ز گرمیش همه ساز عیش گرمز خامیش همه کار عقل خام
از او بوده به هر کس از طرب رسولبرو برده زهر دل هوا پیام
به طبع اندر چون طبع سازگاربه جان اندر چون جان شاد کام
خرد نعمت صاحب شناختیشاگر خوردن او نیستی حرام
عمید ملک آن کس که چشم ملکبدو ننگرد الا به احترام
بزرگی که گهر شد بدو بزرگتمامی که هنر گشت از او تمام
«کفایت که در او مایه دید دادبه هشیاری او کارها نظام »
رسالت که بدو طفل . . .ز بیداری او حد احتلام
اجل چون بکشد تیغ کارزارحسودش بود آن تیغ را نیام
«امل گر بنهد بار آرزوپسر باشد عبدالحمید نام »
اگر مال کفش را نه دشمن استچرا زو به تلف خواهد انتقام
طمع ز ایراورا ز جود اوبه شخص اندر زرین کند عظام
ایا گشته مخالف ترا مطیعو یا داده زمانه ترا زمام
چه گویم که به دریای مدح توهمی غرقه شود کشتی کلام
ز همتای تو در شاه راه دهرشد آمد نگشته است والسلام
همی تا نبود باد کند روهمی تا نشود خاک تیزگام
ز نعمت به تو بادا مهین رسولز دولت به تو بادا بهین پیام
تو از بخت رسیده بکام خویشرهی نیز رسیده ز تو بکام