شمارهٔ ۸۹ - مادر می
مادر می را بکرد باید قربانبچهٔ او را گرفت و کرد به زندان
بچهٔ او را ازو گرفت ندانیتاش نکوبی نخست و زو نکشی جان
جز که نباشد حلال دور بکردنبچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان
تا نخورد شیر هفت مه به تمامیاز سر اردیبهشت تا بن آبان
آنگه شاید ز روی دیْن و رهِ دادبچه به زندان تنگ و مادر قربان
چون بسپاری به حبس بچهٔ او راهفت شباروز خیره ماند و حیران
باز چو آید به هوش و حال ببیندجوش بر آرد، بنالد از دل سوزان
گاه زبر زیر گردد از غم و گه باززیر زبر، همچنان ز انده جوشان
زر بر آتش کجا بخواهی پالودجوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان
باز به کردار اشتری که بوَد مستکفک بر آرَد ز خشم و رانَد سلطان
مرد حرس کفکهاش پاک بگیردتا بشود تیرگیش و گردد رخشان
آخر کآرام گیرد و نچخد تیزدرش کند استوار مرد نگهبان
چون بنشیند تمام و صافی گرددگونهٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان
چند ازو سرخ چون عقیق یمانیچند ازو لعل چون نگین بدخشان
ورش ببویی، گمان بری که گل سرخبوی بدو داد و مشک و عنبرِ بابان
هم به خم اندر همی گدازد چونینتا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان
آنگه اگر نیم شب درش بگشاییچشمهٔ خورشید را ببینی تابان
ور به بلور اندرون ببینی گوییگوهر سرخست به کف موسیِ عمران
زَفت شود رادمرد و سست دلاورگر بچشد زوی و روی زرد گلستان
وانک به شادی یکی قدح بخورد زویرنج نبیند از آن فرازونه احزان
انده ده ساله را به طنجه براندشادی نو را ز ری بیارد و عمان
با می چونین که سالخورده بود چندجامه بکرده فراز پنجه خلقان
مجلس باید بساخته، ملکانهاز گل و از یاسمین و خیری الوان
نعمت فردوس گستریده ز هر سوساخته کاری که کس نسازد چونان
جامهٔ زرین و فرشهای نو آیینشهره ریاحین و تختهای فراوان
بربط عیسی و لونهای فؤادیچنگ مدک نیر و نای چابک جانان
یک صف میران و بلعمی بنشستهیک صف حران و پیر صالح دهقان
خسرو بر تخت پیشگاه نشستهشاه ملوک جهان، امیر خراسان
ترک هزاران به پای پیش صف اندرهر یک چون ماه بر دو هفته درفشان
هر یک بر سر بساک مورد نهادهروش می سرخ و زلف و جعدش ریحان
باده دهنده بتی بدیع ز خوبانبچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان
چونش بگردد نبیذ چند به شادیشاه جهان شادمان و خرم و خندان
از کف ترکی سیاه چشم پریرویقامت چون سرو و زلفکانش چوگان
زان می خوشبوی ساغری بستاندیاد کند روی شهریار سگستان
خود بخورد نوش و اولیاش همیدونگوید هر یک چو می بگیرد شادان
شادی بو جعفر احمد بن محمدآن مه آزادگان و مفخر ایران
آن ملک عدل و آفتاب زمانهزنده بدو داد و روشنایی گیهان
آنکه نبود از نژاد آدم چون اونیز نباشد، اگر نگویی بهتان
حجت یکتا خدای و سایهٔ اوی استطاعت او کرده واجب آیت فرقان
خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادندوین ملک از آفتاب گوهر ساسان
فر بدو یافت ملک تیره و تاریعدن بدو گشت نیز گیتی ویران
گر تو فصیحی همه مناقب او گویور تو دبیری همه مدایح او خوان
ور تو حکیمی و راه حکمت جوییسیرت او گیر و خوب مذهب او دان
آن که بدو بنگری به حکمت گوییاینک سقراط و هم فلاطن یونان
ور تو فقیهی و سوی شرع گراییشافعی اینکت و بوحنیفه و سفیان
گر بگشاید زبان به علم و به حکمتگوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
مرد ادب را خرد فزاید و حکمتمرد خرد را ادب فزاید و ایمان
ور تو بخواهی فرشتهای که ببینیاینک اوی است آشکارا رضوان
خوب نگه کن بدان لطافت و آن رویتا تو ببینی بر این که گفتم برهان
پاکی اخلاق او و پاک نژادیبا نیت نیک و با مکارم احسان
ور سخن او رسد به گوش تو یک راهسعد شود مر تو را نحوست کیوان
ورش به صدر اندرون نشسته ببینیجزم بگویی که زنده گشت سلیمان
سام سواری، که تا ستاره بتابداسب نبیند چنو سوار به میدان
باز به روز نبرد و کین و حمیتگرش ببینی میان مغفر و خفتان
خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاهورچه بود مست و تیز گشته و غران
ورش بدیدی سفندیار گه رزمپیش سنانش جهان دویدی و لرزان
گرچه به هنگام حلم کوه تن اویکوه سیام است که کس نبیند جنبان
دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانشگردد چون موم پیش آتش سوزان
ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرامتوشهٔ شمشیر او شود به گروگان
باز بدان گه که می به دست بگیردابر بهاری چنو نبارد باران
ابر بهاری جز آب تیره نبارداو همه دیبا به تخت و زر به انبان
با دو کف او، ز بس عطا که ببخشدخوار نماید حدیث و قصهٔ توفان
لاجرم از جود و از سخاوت اوی استنرخ گرفته حدیث و صامت ارزان
شاعر زی او رود فقیر و تهیدستبا زر بسیار بازگردد و حملان
مرد سخن را ازو نواختن و برمرد ادب را ازو وظیفهٔ دیوان
باز به هنگام داد و عدل بر خلقنیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
داد بیابد ضعیف همچو قوی زویجور نبینی به نزد او و نه عدوان
نعمت او گستریده بر همه گیتیآنچه کس از نعمتش نبینی عریان
بستهٔ گیتی ازو بیابد راحتخستهٔ گیتی ازو بیابد درمان
با رسن عفو آن مبارک خسروحلقهٔ تنگ است هرچه دشت و بیابان
پوزش بپذیرد و گناه ببخشدخشم نراند، به عفو کوشد و غفران
آن ملک نیمروز و خسرو پیروزدولت او یوز و دشمن آهوی نالان
عمرو بن اللیث زنده گشت بدو بازبا حشم خویش و آن زمانهٔ ایشان
رستم را نام گرچه سخت بزرگ استزنده بدویست نام رستم دستان
رودکیا، برنورد مدح همه خلقمدحت او گوی و مهر دولت بستان
ورچه بکوشی، به جهد خویش بگوییورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان
ورچه دو صد تابعه فریشته دارینیز پری باز و هر چه جنی و شیطان
گفت ندانی سزاش و خیز و فراز آرآن که بگفتی چنان که باید نتوان
اینک مدحی، چنانکه طاقت من بودلفظ همه خوب و هم به معنی آسان
جز به سزاوار میر گفت ندانمورچه جریرم به شعر و طایی و حسان
مدح امیری که مدح زوست جهان رازینت هم زوی و فر و نزهت و سامان
سخت شکوهم که عجز من بنمایدورچه صریعم ابا فصاحت سحبان
برد چنین مدح و عرضه کرد زمانیورچه بود چیره بر مدایح شاهان
مدح همه خلق را کرانه پدید استمدحت او را کرانه نی و نه پایان
نیست شگفتی که رودکی به چنین جایخیره شود بیروان و ماند حیران
ورنه مرا بو عمر دلاور کردیوانگه دستوری گزیدهٔ عدنان
زهره کجا بودمی به مدح امیریکز پی او آفرید گیتی یزدان
ورم ضعیفی و بیبدیم نبودیوآن که نبود از امیر مشرق فرمان
خود بدویدی بسان پیک مرتبخدمت او را گرفته چامه به دندان
مدح رسول است، عذر من برساندتا بشناسد درست میر سخندان
عذر رهی خویش ناتوانی و پیریکو به تن خویش از این نیامد مهمان
دولت میرم همیشه باد بر افزوندولت اعدای او همیشه به نقصان
سرش رسیده به ماه بر، به بلندیوآن معادی به زیر ماهی پنهان
طلَعَت تابندهتر ز طلْعت خورشیدنِعَمَت پایندهتر ز جودی و ثهلان