شمارهٔ ۳۷ - دیر زیاد آن بزرگوار خداوند
دیر زیاد! آن بزرگوار خداوندجان گرامی به جانش اندر پیوند
دایم بر جان او بلرزم، زیراکمادر آزادگان کم آرد فرزند
از ملکان کس چنو نبود جوانیراد و سخندان و شیرمرد و خردمند
کس نشناسد همی که کوشش او چونخلق نداند همی که بخشش او چند
دست و زبان زر و دُر پراگند او رانام به گیتی نه از گزاف پراگند
در دل ما شاخ مهربانی بنشاستدل نه به بازی ز مهر خواسته برکند
همچو معماست فخر و همت او شرحهمچو ابستاست فضل و سیرت او زند
گرچه بکوشند شاعران زمانهمدح کسی را، کسی نگوید مانند
سیرت او تخم کِشت و نعمت او آبخاطر مداح او زمین برومند
سیرت او بود وحی نامه به کسریچون که به آیینش پندنامه بیاگند
سیرت آن شاه پندنامهٔ اصلیستزآن که همی روزگار گیرد از او پند
هرکه سر از پند شهریار بپیچیدپای طرب را به دام گُرم درافکند
کیست به گیتی خمیر مایهٔ ادبار؟آن که به اقبال او نباشد خرسند
هر که نخواهد همی گشایش کارشگو، بشو و دست روزگار فروبند
ای مَلَک، از حال دوستانش همی نازای فلک، از حال دشمنانش همی خند
آخر شعر آن کنم که اول گفتمدیر زیاد! آن بزرگوار خداوند