گنج

بخش ۶۱ - ظهیر فاریابی

۱۵ بیت

و هُوَ ظهیر الدین طاهربن محمد. کنیتش ابوالفضل و ازفضالی عهد خود بوده. اصلش از فاریاب مِن توابع بلخ و مدتها مداحی سلاطین سلجوقیه و ایلدگزیه را کرده. مضامین بدیع و ابیات رفیع در روزگار از او یادگار است. وی را در شاعری پایه‌ای بلند و رتبه‌‌ای دل پسند بوده. عاقبت الامر ترک و تجرید گزیده در تبریز پای در دامن انزوا کشیده. دیوانش مکرر مطالعه شد. الحق قصاید خوب و مضامین مرغوب دارد. غرض، فاضلی است عالی مقدار وحکیمی هوشیار. این چند بیت در نصیحت و موعظه فرموده است:

فِی الموعظة و النّصیحة
گیتی که اولش عدم و آخرش فناستدر حق وی گمان ثبات و بقا خطاست
مگشای لب به خنده که تو خفته‌ای از آنکدر خواب خنده موجب دلتنگی وبکاست
مشکل تر آن که گر به مثل دور روزگارروزی دو مهلتی دهدت گویی این بقاست
چون طینتت ز حسرت و محنت سرشته‌اندگر بر تو وحش و طیر بگریند هم رواست
نی نی کزین میانه تو مخصوص نیستیبر هر که بنگری به همین درد مبتلاست
این آسمان که جوهر علویست نام آنبنگر چگونه قامتش از بار غم دوتاست
خورشید را که مردمک چشمِ عالم استتر دامنی ابر سیه مانع ضیاست
گردون خلاف عنصر و ظلمت نقیض نورآتش عدوی خاک و زمین دشمن هواست
از سنگ گریه بین و مگو آن ترشح استاز کوه ناله بین و مپندار کان صداست
دریا فتاده در تب لرز است روز و شبطعم دهان و گونهٔ رویش برین گواست
پیلِ تمام خلقت محکم نهاد رااز نیش پشه غصّهٔ بی حد و منتهاست
شیر ژیان که لاف ز سر پنجه می‌زنداز دست مور در کف صد محنت و بلاست
کبک دری که قهقههٔ شوق می‌زندآسیب قهر پنجهٔ شاهینش از قفاست
وین آدمی که زبدهٔ ارکانش می‌نهندپیوسته در کشاکش این چار اژدهاست
عقل است بر سر آمده از کاینات دادهم پایمال شهوت و هم دستخوش هواست
و له ایضاً
بکوش تا به سلامت به مأمنی برسیکه راه، سخت مخوف است و منزلت بس دور
ترا مسافت دور و دراز در پیش استز آستان عدم تا به پیشگاه نشور
تو درمیان گروهی غریب مهمانیچنان مکن که به یک بارگی کنند نفور
کناغ چند ضعیفی به خون دل بتندبه مجمع آری کاین اطلس است و آن سیفور
ز کرم مرده کفن درکشی و درپوشیمیان اهل مروت که داردت معذور
به دشت جانوری خار می‌خورد غافلتو تیز کرده‌ای از بهر صلب آن ساطور
بدان طمع که دهان خوش کنی ز غایت حرصنشسته‌ای مترصد که قی کند زنبور
به باده دست میالای کان همه خونیستکه قطره قطره چکیده است از دل انگور
به وقت صبح شود همچو روز معلومتکه با که باخته‌‌ای عشق در شب دیجور
دل مرا چو گریبان گرفت جذبهٔ حقفشاند دامن همت ز خاکدان غرور
بشد ز خاطرم اندیشهٔ می و معشوقبرفت از سرم آواز بربط و طنبور