وهُوَ فخرالمتألّهین، خواجه شمس الدین محمد الحافظ بن شیخ کمال الدین شیخ غیاث الدین. آبا و اجدادش از علما و فضلا بودهاند و خود تحصیل مراتب حکمیه پیش مولانا شمس الدین عبداللّه شیرازی که از معاریف فضلاست نموده و ظهورش در زمان دولت آل مظفر بوده. حکیمی است صاحب مایه و عارفی است بلندپایه. از فحول محققین و از اماجد کاملین. صاحب علم الیقین. با شیخ عماد فقیه و شاه نعمة اللّه ماهانی و شیخ علی کلاءِ شیرازی و زین الدین خوافی و شاه داعی اللّه و سید ابوالوفای شیرازی و جمعی کثیر از عرفا و فضلا معاصر بوده. ولی ثابت نیست که نسبت ارادت به کدام کامل درست نموده. اشعار حکمت آثارش چنان در دل هر طایفه نشسته که اکثر فِرَق مختلفه او را هم مسلک خویش دانستهاند. وقتی در محفل یکی از عرفا مذکور شد که جامی در نفحات نوشته که حافظ پیری نداشته، فرمود که اگر بی پیر چون حافظ توان شد، کاش مولوی جامی هم پیر نداشتی. بعضی گویند که این بیت خواجه حافظ در جواب بیت سید نورالدین نعمت اللّه ماهانی قُدِّسَ سِرُّه دلالت کند بر اخلاص او به خدمت سید. زیرا که سید نعمت اللّه ولی گفته است:
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیمهر درد را به گوشهٔ چشمی دوا کنیم
و حافظ گوید:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشهٔ چشمی به ماکنند
به هر صورت در جلالت قدر خواجه مجالِ سخن نیست. از سخنانش ظاهر است که مشرب عالی داشته و دیوان معرفت بنیانش در همهٔ آفاق رایت شهرت افراشته. او را جهت جذبه بر سلوک غالب و روش رندی را طالب بوده، چنان که سلطان احمد جلایر مکرر التماس مجالست وی کرده، مقبول نیفتاد و وقتی که امیر تیمور او را ملاقات نمود لباس وی در کمال اندراس بود. مجملاً فرزانهای است یگانه و مدقق و فاضلی است بینا و محقق. وفاتش در سنهٔ ۷۹۱ واقع گردید. مضجعش در خارج حصار شیراز زیارتگاه ارباب نیاز است. دیوانش ابیات ملحقهٔ بسیار دارد، گویند شاه قاسم انوار اغلب دیوان ایشان را مطالعه میفرموده. اگرچه فی الحقیقه همگیِ اشعار دیوان آن جناب عارفانه واقع شده. لیکن بنا بر تنگی حوصلهٔ این کتاب به بعضی از آن قناعت شد:
فی الغزلیّات
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شبی تاریک و بیم موج، گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
٭٭٭
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزشاید که باز بینیم دیدار آشنا را
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادندگر تو نمیپسندی تغییر ده قضا را
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ می آلودای شیخ پاک دامن معذور دار ما را
٭٭٭
ما مریدان رو به سوی کعبه چون آریم چونرو به سوی خانهٔ خمار آرد پیر ما
عقلاگرداند کهدلدربند زلفش چون خوش استعاقلان دیوانه گردند از پیِ زنجیر ما
٭٭٭
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ باده فروشخاک روبِ در میخانه کنم مژگان را
ترسم آن قوم که بر دردکشان میخندنددر سرِ کارِ خرابات کنند ایمان را
٭٭٭
ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایمای بی خبر ز لَذّتِ شربِ مدام ما
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواستنانِ حلال شیخ ز آب حرام ما
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
٭٭٭
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوکه کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمارا
٭٭٭
با دل آرامی مرا خاطر خوش استکز دلم یک باره برد آرام را
٭٭٭
گرچه بدنامی است نزد عاقلانما نمیخواهیم ننگ ونام را
٭٭٭
رازِ درون پرده ز رندان مست پرسکاین حال نیست زاهد عالی مقام را
٭٭٭
عنقا شکار کس نشود دام باز چینکانجا همیشه باد به دست است دام را
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظربه دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
٭٭٭
شب تار است و رهِ وادی ایمن در پیشآتش طور کجا وعدهٔ دیدار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داندنکتهها هست بسی محرمِ اسرار کجاست
هر سر موی مرا با تو هزاران کار استما کجایی و ملامتگرِ بیکار کجاست
٭٭٭
با که این نکته توان گفت که آن سنگین دلکشت ما را و دم عیسیِ مریم با اوست
٭٭٭
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستیو آن می که در آنهاست حقیقت نه مجاز است
٭٭٭
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی دادکه می حرام ولی بِه ز مال اوقاف است
٭٭٭
درین چمن گل بی خار کس نچید آریچراغ مصطفوی با شرارِ بولهبی است
٭٭٭
غلام همت آنم که زیرِ چرخ کبودز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
٭٭٭
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجباز هر کسی که میشنوم نامکرر است
در راه او شکسته دلی میخرند و بسبازار خودفروشی از آن راه دیگر است
٭٭٭
قلندران طریقت به نیم جو نخرندقبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از آن خیزدکه نام او نه لب لعل و خط زنگاری است
٭٭٭
وقت آن شیرین قلندرخوش که دراطوارسیرذکر تسبیح ملک در حلقهٔ زنار داشت
٭٭٭
زمانه افسر شاهی نداد جز به کسیکه سرفرازی عالم درین کله دانست
٭٭٭
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کنکه در طریقت ما غیر از این گناهی نیست
٭٭٭
در اندرون من خسته دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآیدتبارک اللّه از این فتنهها که در سر ماست
٭٭٭
دولت آنست که بی خون دل آید به کنارورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست
٭٭٭
طمع خام بین که قصّهٔ فاشاز رقیبان نهفتنم هوس است
٭٭٭
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارکس را وقوف نیست که انجام کار چیست
مستور و مست جمله چو از یک قبیلهاندما دل به عشوهٔ که دهیم اختیار چیست
راز درون پرده چه داند، فلک خموشای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواستتا در میانه خواستهٔ کردگار چیست
٭٭٭
اگر به زلفِ سیاهِ تو دست ما نرسدگناه بخت پریشان و دست کوته ماست
٭٭٭
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بسملامت علماء هم ز علم بی عملی است
٭٭٭
تو و طوبی و ما و قامت یارفکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه زیانهمه عالم گواهِ عصمت اوست
٭٭٭
آنچه زر میشود از پرتو آن قلب سیاهکیمیاییست که در صحبتِ درویشان است
٭٭٭
من آن نیام که دهم نقدِ دل به هر شوخیدر خزانه به مهر تو و نشانهٔ تست
٭٭٭
یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیستکه مغیلان طریقش گل و نسرین منست
دیدن روی ترا دیدهٔ جان بین بایداین کجا مرتبهٔ چشم جهان بین من است
٭٭٭
عاشق که شد یار به حالش نظر نکردای خواجه درد نیست وگر نه طبیب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیستهر جا که هست پرتوِ روی حبیب هست
٭٭٭
مصلحت نیست که از پرده برون افتد رازورنه در مجلسِ رندان خبری نیست که نیست
٭٭٭
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیستآنجا جز اینکه بسپارند چاره نیست
فرصت شمر طریقهٔ رندی که این نشانچون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بوددر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
٭٭٭
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیستهرچه گوید در حق ما جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوستبر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
اینچهاستغناستیاربوینچه قادر حکمت استکاین همه زخم نهان هست و مجالِ آه نیست
هرچه هست از قامت ناسازِ بی اندامِ ماستورنه تشریفِ تو بر بالای کس کوتاه نیست
بندهٔ پیر خراباتم که لطفش دایم استورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
٭٭٭
رندان تشنه لب را آبی نمیدهدکسگویی ولی شناسان رفتند ازین ولایت
در این شب سیاهم گم گشت راهِ مقصوداز گوشهای برون آی ای کوکبِ هدایت
این راه را نهایت صورت نمیتوان بستکش صدهزار منزل بیش است در بدایت
٭٭٭
شیدا ز آن شدم که نگارم چو ماه نوابرو نمود و جلوه گری کرد و روببست
حافظ هر آنکه عشق نورزید ووصل خواستاحرامِ طوفِ کعبهٔ دل بی وضو ببست
٭٭٭
حدیث هول قیامت که گفت واعظِ شهرکنایتی است که از روزگارِ هجران گفت
٭٭٭
شرح مجموعهٔ گل مرغ سحر داند و بسکه نه هر کو ورقی خواند معانی دانست
٭٭٭
به دُرد و صاف ترا حکم نیست دم درکشکه هرچه ساقیِ ما ریخت عینِ الطاف است
٭٭٭
من هم اول که سرِ زلف تو دیدم گفتمکه پریشانی این سلسله را آخر نیست
٭٭٭
گرپیر مغان مرشد من شد چه تفاوتدر هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست
٭٭٭
معشوقه عیان میگذرد بر تو ولیکناغیار همی بیند از آن بسته نقاب است
٭٭٭
ز پادشاه و گدا فارغم بحمداللّهگدایِ خاک در دوست پادشاه من است
گناه اگرچه نبود اختیار ما حافظتو در طریق ادب کوش و گو گناه من است
٭٭٭
ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشقما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احباکاین طایفه از کشته ستانند غرامت
٭٭٭
میدمد هر کسش افسونی و معلوم نشدکه دلِ نازک او مایل افسانهٔ کیست
٭٭٭
ما در درون سینه هوایی نهفتهایمبر باد گر رود سرِ ما بر هوا رود
٭٭٭
گنج زر گر نبود کُنجِ قناعت باقی استآنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد
خوش عروسی است جهان از رهِ صورت لیکنهر که پیوست بدو عمر خودش کابین داد
٭٭٭
ما و می و زاهدان و تقویتا یار سرِ کدام دارد
٭٭٭
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاببهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
٭٭٭
اگر به بادهٔ رنگین دلم کشد شایدکه بویِ خیر ز زهد و ریا نمیآید
مقیم حلقهٔ ذکر است دل بدان امیدکه حلقهای ز سرِ زلف یار بگشاید
جهانیان همه گر منع من کنند از عشقمن آن کنم که خداوندگار فرماید
نخواهد این چمن از سرو ولاله خالی ماندیکی همی رود و دیگری همی آید
٭٭٭
به خیر خاطر ما کوش کاین کلاه نمدبسا شکست که بر افسر شهی آورد
٭٭٭
منظر دل نیست جایِ صحبت اغیاردیو چو بیرون رود فرشته درآید
صالح و طالح متاعِ خویش نمودندتا که ز چشم افتد و که در نظر آید
٭٭٭
به سرّ جامِ جم آنگه نظر توانی کردکه خاکِ میکده کُحلِ بصر توانی کرد
گداییِ در میخانه طُرفه اکسیری استگر این عمل بکنی خاکِ زر توانی کرد
جمالِ یار ندارد نقاب و پرده ولیغبارِ ره بنشان تانظر توانی کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس راستکه خاکِ میکدهٔ عشق را زیارت کرد
٭٭٭
درِ میخانه ببستند خدایا مپسندکه درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند
٭٭٭
مردم ز اشتیاق و در این پرده راه نیستیا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
٭٭٭
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهرِ مقصودندانستم که این دریا چه موج بی کران دارد
٭٭٭
سر خدا که عارف سالک به کس نگفتدر حیرتم که باده فروش از کجا شنید
پندِ حکیم عین صوابست و محض لطففرخنده بخت آنکه به سمعِ رضا شنید
٭٭٭
بس تجربه کردیم درین دیرِ مکافاتبا دردکشان هر که درافتاد برافتاد
٭٭٭
بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواهکه زیارتگهِ رندان جهان خواهد بود
برو ای زاهد خود بین که به چشم من و توراز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
٭٭٭
گویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خونِ جگر شود
صد نکته غیر حسن بباید که تاکسیمقبول طبع مردم صاحب نظر شود
٭٭٭
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخچرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
٭٭٭
مرا تو عهدشکن خواندهای و میترسمکه با تو روزِ قیامت همین خطاب رود
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیزخوشا کسی که درین راه بی حجاب رود
٭٭٭
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این راه صد بحر بی کران استدردا که این معما شرح و بیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموزمست است در حق او کس این گمان ندارد
٭٭٭
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسیدهم مگر پیش نهد لطف توام گامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کِش خویشکه مگو حالِ دل سوخته با خامی چند
زاهد از حلقهٔ رندان به سلامت بگذرتا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
٭٭٭
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی استولی چگونه مگس از پی شکر نرود
بپوش دامنِ عفوی به ذلت منِ مستکه آبروی شریعت به این قدر نرود
خستگان را که طلب باشد و قوت نبودگر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
٭٭٭
گر من از میکده همت طلبم عیب مکنپیر ما گفت که در صومعه همت نبود
٭٭٭
عجب راهی است راه عشق کانجاکسی سر برکند کش سر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرس ماییکه علمِ عشق در دفتر نباشد
٭٭٭
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نستانمکه گاه گاه درو دست اهرمن باشد
٭٭٭
آن شرحِ بی نهایت کز حسن دوست گفتندحرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقهٔ می آلودکاین پیرِ پاک دامن بهر زیارت آمد
٭٭٭
آنچه سعی است من اندر طلبت خواهم کرداین قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
٭٭٭
در کارخانهٔ عشق از کفر ناگزیر استآتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
٭٭٭
عاقلان نقطهٔ پرگار وجودند ولیعشق داند که درین دایره سرگردانند
لاف عشق و گله از یار، زهی لافِ دروغعشقبازانِ چنین مستحق هجرانند
گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مغبچگانبعد ازین خرقهٔ صوفی به گرو نستانند
٭٭٭
بگشای تربتم را بعد ازوفات و بنگرکز آتشِ درونم دود از کفن درآید
٭٭٭
ساقیا جام می ام ده که نگارندهٔ غیبنیست معلوم که در پردهٔ اسرار چه کرد
آنکه بر نقش زد این دایرهٔ میناییکس ندانست که در گردشِ پرگار چه کرد
٭٭٭
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرودآنچه با خرقهٔ صوفی میِ انگوری کرد
٭٭٭
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنندپنهان خورید باده که تکفیر میکنند
گویند رازِ عشق مگویید و مشنویدمشکل حکایتی است که تقریر میکنند
ما از برونِ پرده گرفتار صد فریبتا خود درون پرده چه تصویر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوزباطل در این خیال که اکسیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصلِ دوستقومی دگر حواله به تقدیر میکنند
٭٭٭
بی خود از شعشعهٔ پرتوِ ذاتم کردندباده از جام تجلی صفاتم دادند
٭٭٭
آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعهٔ فال به نام من دیوانه زدند
ما به صد خرمنِ پندار ز ره چون نرویمچون رهِ آدم خاکی به یکی دانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند
آتش آن نیست که از شعلهٔ آن خندد شمعآتش آنست که در خرمن پروانه زدند
٭٭٭
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردآنکه یوسف به زرِ ناسره بفروخته بود
گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدمکه نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
٭٭٭
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبتتدبیرِ ما به دستِ شرابِ دو ساله بود
٭٭٭
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشتفتنه انگیز جهان نرگس جادوی تو بود
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودمدام راهم شکنِ طرّهٔ گیسویِ تو بود
٭٭٭
زیر بارند درختان که تعلق دارندای خوشا سرو که از بارِ غم آزاد آمد
٭٭٭
نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدارخودپسندی جانِ من برهانِ نادانی بود
٭٭٭
به خط و خال گدایان مده خزانهٔ دلبه دست شاه وشی ده که محترم دارد
ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصه مخوانکدام محرمِ دل ره درین حرم دارد
نه هر درختِ تحمل کند جفایِ خزانغلام همّتِ سروم که این قدم دارد
٭٭٭
شب تیره چون سرآرم ره پیچ پیچ زلفتمگر آنکه شمعِ رویت به رَهَم چراغ دارد
٭٭٭
بس آسان مینمود اول غم دریا به بوی سودغلط کردم که یک موجش به صد گوهرنمیارزد
٭٭٭
ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرندکسی که خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیکچو درد در تو نبیند که را دوا بکند
٭٭٭
در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زدعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشتعین آتش شد ازین غیرت و برآدم زد
عقل میخواست کزین شعله چراغ افروزدبرقِ غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه رازدست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد
٭٭٭
رطلِ گرانم ده ای مرید خراباتشادیِ شیخی که خانقاه ندارد
گوشهٔ ابروی تست منزلِ جانمخوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شویهرکه در این آستانه راه ندارد
٭٭٭
چو پرده دار به شمشیر میزند همه راکسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهد شد
٭٭٭
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازیجام میِ مغانه هم با مغان توان زد
٭٭٭
به کوی عشق منه بی دلیلِ راه قدمکه گم شد آنکه در این ره به رهبری نرسید
٭٭٭
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلببه راحتی نرسید آنکه محنتی نکشید
٭٭٭
در این خیال به سر شد دریغ عمر عزیزبلایِ زلفِ سیاهت به سر نمیآید
٭٭٭
سالها دل طلب جام جم از ما میکردآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بودطلب از گم شدگان لبِ دریا میکرد
فیضِ روح القدس ار باز مدد فرمایددیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
٭٭٭
ای خوشا حالت آن مست که درپایِ حریفسر و دستار نداند که کدام اندازد
٭٭٭
پیر یکرنگ من اندر حق ازرق پوشانرخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود
٭٭٭
سرِّ سودای تو اندر سرِما میگرددتو ببین در سرِ شوریده چهها میگردد
هرکه دل در خَمِ چوگانِ سر زلف تو بستلاجرم، گوی صفت بی سر و پا میگردد
٭٭٭
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشتبه غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
٭٭٭
من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاههزار شکر که یارانِ شهر بی گنهاند
جفا نه پیشهٔ درویشی است و راهرویبیار باده که این سالکان نه مرد رهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قومشهان بی کمر و خسروان بی کلهاند
غلام همت دردی کشان یک رنگمنه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهاند
٭٭٭
شاهد آن نیست که مویی و میانی داردبندهٔ طلعت آن باش که آنی دارد
در رهِ عشق نشد کس به یقین محرمِ رازهر کسی بر حسبِ فهم گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملافهر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
مرغِ زیرک نشود در چمنش نکته سرایهر بهاری که به دنبال خزانی دارد
٭٭٭
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدیدشرمنده رهروی که عمل برمجاز کرد
صنعت مکن که هر که محب تو است راستعشقش به رویِ دل درِ معنی فراز کرد
٭٭٭
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش بادورنه اندیشهٔ این کار فراموشش باد
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفتآفرین بر نظر پاکِ خطاپوشش باد
شاهِ ترکان سخنِ مدعیان میشنودشرمی از مظلمهٔ خون سیاووشش باد
٭٭٭
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموعبه حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
٭٭٭
عشقت نه سر سریست که از سر به در شودمهرت نه عارضی است که جایِ دگر شود
عشقِ تو در وجودم و مهرِ تو در دلمبا شیراندرون شد و با جان به در شود
دردیست دردِ عشق که اندر علاجِ اوهر چند سعی بیش کنی بیشتر شود
٭٭٭
عکس رویِ تو چو در آینهٔ جام افتادعارف از خندهٔ می در طمعِ خام افتاد
حسنِ روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه نقش در آیینهٔ اوهام افتاد
این همه عکس می و رنگ مخالف که نمودیک فروغِ رخ ساقی است که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببریداز کجا سرّ غمش در دهنِ عام افتاد
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولیزین میان حافظِ دل سوخته بدنام افتاد
٭٭٭
نصیب ماست بهشت ای خداشناس بروکه مستحقِ کرامت گناهکارانند
٭٭٭
سر ز حیرت به درِ میکدهها میکردمچون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود
٭٭٭
گرچه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشودتا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیضورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باشکه به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق میورزم و امید که این فنِّ شریفچون عملهایِ دگر موجب حرمان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظطالب چشمهٔ خورشید درخشان نشود
٭٭٭
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که ترادمی ز وسوسهٔ عقل بی خبر دارد
کسی به وصلِ تو چون شمع یافت پروانهکه زیر تیغ تو هر دم سرِ دگر دارد
٭٭٭
گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیمنسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
٭٭٭
طالب لعل و گهر نیست و گرنه خورشیدهمچنان در عملِ معدن و کانست که بود
٭٭٭
در کارِ گلاب و گل حکم ازلی این بودکان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد
جامی می و خونِ دل هر یک به کسی دادنددر دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد
غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دلشاید که چو وابینی خیر تو درین باشد
٭٭٭
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزیدمن اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
٭٭٭
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدمکه من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
٭٭٭
برابر است که و کوه پیشِ حضرت مولیگهی به کوه ببخشد گهی به کاه بگیرد
٭٭٭
مطرب عشق عجب ساز و نوایی داردنقش هر پرده که زد راه به جایی دارد
عالم از نالهٔ عشاق مبادا خالیکه خوش آهنگ و فرح بخش نوایی دارد
٭٭٭
برین مست و پریشان رحمت آریدکه وقتی کاردانی کاملی بود
٭٭٭
نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرفستکه از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آان کسی که درین حلقه نیست زنده به عشقبر او نمرده به فتویِ من نماز کنید
٭٭٭
صوفی مباش منکر رندان که سرّ عشقروز ازل به مردم قلاش میدهند
زاهد از این حیات ندارد تمتّعیامروز نیز وعدهٔ فرداش میدهند
٭٭٭
کس ندانست که منزلگهِ معشوق کجاستاین قدر هست که بانگ جرسی میآید
٭٭٭
من و صلاح و سلامت کس این گمان نبردکه کس به رند خرابات ظنِّ آن نبرد
من این مرقّعِ پشمینه بهر آن دارمکه زیر خرقه کشم باده، کس گمان نبرد
٭٭٭
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کندکه اعتراض بر اسرارِ علمِ غیب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مرادکه چند سال به جان خدمتِ شعیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهلِ دل استمباد کس که در این نکته شک و ریب کند
٭٭٭
زاهد و عجب و نماز و من و رندی و نیازتا ترا خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور استعشق کاریست که موقوفِ هدایت باشد
٭٭٭
غلامِ همت آن رندِ عافیت سوزمکه در گداصفتی کیمیاگری داند
هزار نکته باریک تر ز مو اینجاستنه هر که سر بتراشد قلندری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکنکه خواجه خود روشِ بنده پروری داند
٭٭٭
نقدها را بود آیا که عیاری گیرندتا همه صومعه داران پی کاری گیرند
مصلحت دیدِ من آنست که یاران همه کاربگذارند و سرِ زلف نگاری گیرند
خوش گرفتند حریفان سرِ زلف ساقیگر فلکشان بگذارد که قراری گیرند
و له ایضاً قدّس سرّه
سحر با معجزه پهلو نزند دل خوشدارسامری کیست که دست از ید بیضا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاهِ کماندارانستهر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
٭٭٭
نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشدای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
خوش بود گر محکِ تجربه آید به میانتا سیه روی شود هر که در او غش باشد
ناز پروردِ تنعّم نبرد راه به دوستعاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد
٭٭٭
حسن عالم سوز او چندان که عاشق میکشدفرقهٔ دیگر به عشق از خاک سر بر میکنند
٭٭٭
هر که شد محرم دل در حرم یار بماندوانکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکنشکر ایزد که نه در پردهٔ پندار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشیدخرقه رهنِ می و مطرب شد و زنار بماند
٭٭٭
همای اوج سعادت به دام ما افتداگر ترا گذری بر مقام ما افتد
٭٭٭
حریم عشق را درگه بود از عقل بالاترکسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
٭٭٭
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوندنگاهدار سر رشته تا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
٭٭٭
از دست غیبت تو شکایت نمیکنمتا نیست غیبتی ندهد لذتی حضور
٭٭٭
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلاگو بیا سیل غم و خانه زبنیاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسیمزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
٭٭٭
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رودتسبیح شیخ و خرقهٔ رند شراب خوار
٭٭٭
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگربه جز از خدمت رندان نکنم کارِدگر
معرفت نیست در این قوم خدایا مددیتا برم گوهر خود را به خریدار دگر
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتندهر زمان با دف و نی بر سرِ بازار دگر
٭٭٭
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنماگر موافق تدبیر من بود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردندگر اندکی نه به وفق رضاست خورده مگیر
٭٭٭
ساقیا یک جرعه ده زان آبِ آتشگون که مندر میان پختگانِ عشقِ او خامم هنوز
٭٭٭
طهارت ارنه به خون جگر کند عاشقبه قول مفتیِ عشقش درست نیست نماز
ز خوف بادیه دل بد مکن ببند احرامکه مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
٭٭٭
غوطه در اشک زدم کاهل طریقت گویندپاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
٭٭٭
ما قصّهٔ سکندر و دارا نخواندهایماز ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
٭٭٭
فلک به مردم نادان دهد زمامِ مرادتو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
٭٭٭
به یکی جرعه که آزارِ کسش در پی نیستزحمتی میکشم از مردمِ نادان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
٭٭٭
قصر فردوس به پاداش عمل میبخشندما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
از درِ خویش خدایا به بهشتم مفرستکه سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس
٭٭٭
گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسیبیا و همدم جام جهان نما میباش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنویبه هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش
٭٭٭
گرت هواست که با خضر همنشین باشینهان زچشم سکندر چو آب حیوان باش
٭٭٭
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدشبر جفایِ خار هجران صبر بلبل بایدش
رندِ عالم سوز را با مصلحت بینی چه کارکار ملک است آنکه تدبیر و تأمّل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریستراهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
٭٭٭
در خرقه چو آتش زدی ای سالک عارفجهدی کن و سر حلقهٔ رندان جهان باش
٭٭٭
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذردبگذر ز عهد سست و سخنهایِ سخت خویش
٭٭٭
ای دل غلام شاه جهان باش و شاه باشپیوسته در حمایتِ لطف اله باش
آن را که دوستی علی نیست کافر استگو زاهد زمانه وگو شیخ راه باش
مردِ خداشناس که تقوی طلب کندخواهی سپید جامه و خواهی سیاه باش
٭٭٭
گرچه وصالش نه به کوشش دهندآن قدر ای دل که توانی بکوش
٭٭٭
عاشق سوخته دل تا به بیابان فنانرود در حرم دل نشود خاص الخاص
٭٭٭
هنر نمیخرد ایام غیر اینم نیستکجا روم به تجارت به این کساد متاع
خدای را به میام شست و شوی خرقه کنیدکه من نمیشنوم بویِ خیر از این اوضاع
٭٭٭
از خمِ ابروی توام هیچ گشایشی نشدوه که درین خیالِ کجا عمر عزیز شد تلف
٭٭٭
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچستهزار بار من این نکته کردهام تحقیق
٭٭٭
اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاکاز آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
٭٭٭
توی آن گوهر پاکیزه که در عالمِ قدسذکر خیر تو بود حاصلِ تسبیح ملک
٭٭٭
ترا چنانکه تویی هر نظر کجا بیندبه قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
٭٭٭
ترک ماسوی کس نمینگردآه از این کبریا و جاه و جلال
٭٭٭
رهروان را عشق بس باشد دلیلآب چشمم در رهش کردم سبیل
موج اشک ما کی آرد در حسابآنکه کشتی راند بر خون قتیل
پای ما لنگ است و منزل بس درازدست ما کوتاه و خرما بر نخیل
یا بنه بر خود که مقصد گم کنییا منه پا اندرین ره بی دلیل
حافظا گر معنیی داری بیارورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل
٭٭٭
حلاج بر سرِدار این نکته خوش سرایداز شافعی مپرسید امثال این مسائل
٭٭٭
پیرِ میخانه سحر جام جهان بینم دادوندران آینه از حسنِ تو کرد آگاهم
٭٭٭
با منِ راه نشین خیز و سوی میکده آیتا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
٭٭٭
کاری کنیم ورنه خجالت برآوردروزی که رخت جان به جهان دگر کشیم
٭٭٭
گدای میکدهام لیک وقت مستی بینکه ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
٭٭٭
من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هستکه بدان دست که می پروردم میرویم
٭٭٭
یکی از عشق می لافد یکی طامات میبافدبیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
٭٭٭
چون صوفیان به حالت وجدند و مقتداما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
٭٭٭
از جرعهٔ تو خاک و زمین دُرّ و لعل یافتبیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
٭٭٭
شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداختدست گیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددی گر به چراغی نکند آتش طورچارهٔ تیره شب وادیِ ایمن چه کنم
٭٭٭
چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوستکه خدمتی به سزا برنیامد از دستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گوسخن به خاک میفکن چرا که من مستم
٭٭٭
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیفای خضرِ پی خجسته مدد کن به همتم
هرچند غرق بحر گناهم ز شش جهتتا آشنایِ عشق شدم ز اهل حرمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیمکاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
٭٭٭
چنین که در دل من داغِ زلف سرکشِ تستبنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
به هر نظر بتِ من جلوه میکند لیکنکس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
٭٭٭
گوهرِ معرفت اندوز که با خود ببریکه نصیب دگران است نصاب زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطفِ خداور نه آدم نبرد صرفه ز شیطانِ رجیم
٭٭٭
چنان پر شد فضای سینه از دوستکه یاد خویش گم شد از ضمیرم
فراوان گنجها در سینه دارماگرچه مدعی بیند حقیرم
٭٭٭
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدسکه دراز است رهِ مقصد و من نوسفرم
٭٭٭
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیستهر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
زلفِ دلدار چو زنار همی فرمایدبرو ای شیخ که شد بر تنِ ما خرقه حرام
٭٭٭
من آدم بهشتیام اما در این قفسحالی اسیر عشقِ جوانانِ مهوشم
بخت ار مدد کند که کشم رخت ازین دیارگیسویِ حور گرد فشاند ز مفرشم
٭٭٭
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتمگر به آب چشمهٔ خورشید دامن تر کنم
٭٭٭
مدد از خاطرِ رندان طلب ای دل ورنهکار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایهٔ طایر کم حوصله کاری نکندطلب از سایهٔ میمون همایی بکنیم
٭٭٭
این تقوایم بس است که چون واعطان شهرناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
٭٭٭
رهروِ منزل عشقیم وز سرحدِّ عدمتا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم
با چنین گنج که شد خازن او روحِ امینبه گدایی به درِ خانهٔ شاه آمدهایم
سبزهٔ خطّ تو دیدیم ز بستانِ بهشتبه طلب کاری این مهر گیاه آمدهایم
٭٭٭
در خرمن صد زاهد و واعظ زند آتشاین داغ که ما بر دلِ دیوانه نهادیم
المنة اللّه که چو ما بیدل و دین بودآن را که خرد پرور و فرزانه نهادیم
در خرقه ازین بیش منافق نتوان بودبنیادش ازین شیوهٔ رندانه نهادیم
٭٭٭
بر ما بسی کمان ملامت کشیدهاندتا کار خود ز ابروی جانان گشادهایم
٭٭٭
مژدهٔ وصل تو کو کز سر جان برخیزمطایرِ قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولایِ تو که گر بندهٔ خویشم خوانیاز سرِ خواجگی کون ومکان برخیزم
یارب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم
وله رحمة اللّه علیه
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیمبر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم
شرممان باد ز پشمینهٔ آلودهٔ خویشکه به این فضل و کرم نام کرامت بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکندبس خجلت که ازین حاصل اوقات بریم
٭٭٭
در شأن من به دردکشی ظن بد مبرکآلوده گشت خرقه ولی پاک دامنم
شهبازِ دست پادشهم یارب از چه روستکز یاد بردهاند هوایِ نشیمنم
عیان نشد که کجا آمدم کجا بودمدریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم
طرازِ پیرهن زرکشم مبین چون شمعکه سوزهاست نهانی میان پیرهنم
٭٭٭
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفتیک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوستروزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
٭٭٭
آن روز بر دلم درِ معنی گشاده شدکز ساکنان درگهِ پیر مغان شدم
٭٭٭
گرچه از آتش دل چون خم می در جوشممهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
حاش للّه که نیم معتقد طاعتِ خویشاین قدر هست که گه گه قدحی مینوشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردنتو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
خرقه پوشی من ازغایتِ دینداری نیستپردهای بر سرِ صد عیب نهان میپوشم
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروختناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
گر من از سرزنش مدعیان اندیشمشیوهٔ رندی و مستی نرود از پیشم
زهد رندان نوآموخته راهی به دهستمن که بی نام جهانم چه صلاح اندیشم
اعتقادی بنما و بگذر بهر خداتا درین خرقه ببینی که چه نادرویشم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چوجامخونِ دل عکس برون میدهد از رخسارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شبتا درین پرده جز اندیشهٔ او نگذارم
هر دوعالم یک فروغ از رویِ دوستگفتمت پیدا و پنهان نیز هم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که توخانه میبینی و من خانه خدا میبینم
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیشکه من این مسأله بی چون و چرا میبینم
در رهِ عشق از آن سویِ اجل صد خطر استتا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
میکشم چون قدحِ لاله شراب موهومچشم بد دور که بی مطرب و می مدهوشم
تو خانقاه و خرابات در میانه مبینخدا گواست که هر جا که هست بااویم
مکن در این چمنم سرزنش به خود روییچنانکه پرورشم میدهند میرویم
من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راهقطعِ این مرحله با مرغ سلیمان کردم
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاشتا بدانی که به چندین هنر آراستهام
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراقکه در این دامگهِ حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بودآدم آورد درین دیر خراب آبادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامتِ دوستچه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم
برِ هوشمند سلسله ننهاد دستِ عشقخواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
در راهِ عشق وسوسهٔ اهرمن بسی استهشدار و گوشِ دل به پیامِ سروش کن
زاهد از این نماز تو کاری نمیرودهم مستی شبانه وسوز و گداز من
قفا خوریم و ملامت کشیم و خوش باشیمکه در طریقتِ ما کافِریست رنجیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنهکشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شودکام بستانم از او یا داد بستاند ز من
چندانکه گفتیم غم با طبیباندرمان نکردند مسکین غریبان
خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودنتا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
فرصت شمار صحبت کز این دو روزه منزلچون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
به زیر دلق ملمع کمندها دارنددراز دستیِ این کوته آستینان بین
به خرمن دو جهان سر فرو نمیآرنددماغ کبر گدایان و خوشه چینان بین
پیرِ پیمانه کش من که روانش خوش بادگفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورزتا به سرچشمهٔ خورشید رسی چرخ زنان
دلق گدای عشق را گنج بود در آستینزود به سلطنت رسد هرکه بود گدایِ تو
بهشت اگرچه نه جای گناه کاران نیستبیار باده که مستظهرم به رحمت او
بر آستانهٔ میخانه گر سری بینیمزن به پای که معلوم نیست نیت او
مکن به چشم حقارت نگاه بر منِ مستکه نیست معصیت و زهد بی مشیت او
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشقخرمن مه به جوی خوشهٔ پروین به دو جو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلکاز فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
هر گلِ نو ز گلرخی یاد همی دهد ولیگوشِ سخن شنو کجا دیدهٔ اعتبار کو
برو این دام بر مرغ دگر نهکه عنقا را بلند است آشیانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوستخیال آب و گل در ره بهانه
وجود ما معمایی است حافظکه تحقیقش فسون است و فسانه
ما را به رندی افسانه کردندپیرانِ جاهل شیخان گمراه
آیین تقوی ما نیز دانیملکن چه چاره با بخت گمراه
در رهِ منزل لیلی که خطرهاست در اوشرط اول قدم آنست که مجنون باشی
یارب به که بتوان گفت این نکته که در عالمرخساره به کس ننمود آن شاهد هر جایی
هشدار که گر وسوسهٔ عقل کنی گوشآدم صفت از روضهٔ رضوان به درآیی
تنها نه منم کعبهٔ دل بتکده کردهدر هر قدمی صومعهای هست و کنشتی
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولیوین دفترِ بی معنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردمدر کنج خراباتی افتاده خراب اولی
برتو گر جلوه کند شاهد ما ای واعظاز خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
خواب و خورت ز مرتبهٔ عشق دور کردآنگه رسی به دوست که بی خواب و خورشوی
دست از مس وجود چو مردانِ ره بشویتا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیبگذار تا بمیرد در عینِ خودپرستی
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآیدناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی
در مذهب طریقت خامی نشان کفر استآری طریق رندی چالاکی است و چستی
تا علم و فضل بینی بی معرفت نشینییک نکتهات بگویم خود را مبین که رستی
بر آستانِ جانان از آسمان میندیشکز اوجِ سربلندی افتی به خاکِ پستی
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باشبیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنیخون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهاتمگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
بر در میکده رندان قلندر باشندکه ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دلکمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
بر حشمت سلیمان هر کس که شک نمایدبر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
جایی که برقِ عصیان بر آدمِ صفی زدما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی