گنج

بخش ۲۱ - جمال اصفهانی قُدِّسَ سِرُّه

۲۰ بیت

اسمش عبدالرزاق و در فضایل و کمالات یگانهٔ آفاق. جامع علوم معقول و منقول. والد کمال الدین اسماعیل اصفهانی است. از تصوف و حکمت بهره‌‌ای وافی و حاصل وافر دریافته. ایام عمر خود را به عزلت و مجاهدت می‌گذرانیده. فاضلی است نحریر و ادیبی است بی نظیر. فرزانه‌ای است هوشیار و سخنوری است بزرگوار. در اغلب فنون اهل حرفت نهایت قدرت داشته. دیوانش قریب به بیست هزار بیت. این چند شعر از قصاید اوست:

قصیده در نصیحت و موعظه و تحقیق و حکمت
الحذر ای غافلان زین وحشت آباد الحذرالفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ای عجب دلتان نبگرفت و نشد جانتان ملولزین هواهای عفن زین آب‌های ناگوار
عرصهٔ نادلگشا و بقعهٔ نادلپسندقرصهٔ ناسودمند و شربتی ناسازگار
مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاهظلم در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار
امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامیدکام در وی ناروا راحت در او ناپایدار
ماه را ننگ محاق و مهر را نقص کسوفخاک را عیب زلازل چرخ را رنج دوار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه، خصمجهل را بر دست تیغ و عقل را بر پای خار
نرگسش بیمار بینی لاله‌اش دل سوختهغنچه‌اش دل تنگ یابی و بنفشه سوگوار
ای تو محسود فلک هم آز را گشتی اسیروی تو مسجودِ ملک هم دیو را گشتی شکار
زیر تو گرد است بالا دود، بگریز از میانپیش از آن کز دود و گردت دیده‌ها گردد فگار
تو چنین بی برگ در غربت به خواری تن زدهوز برای مقدمت روحانیان در انتظار
خوش دلی خواهی نبینی بر سرِ چنگالِ شیرعافیت خواهی نیابی در بنِ دندان مار
بوده‌ای‌یک‌قطره‌آب‌وپس شوی یک مشت خاکدر میانه چیست این آشوب چندین کارزار
قوت پشه نداری جنگ با پیلان مجویهم دل موری نه‌ای، پیشانی شیران مخار
چند خواهی بود در مطمورهٔ کون وفسادیک رهی برنه قدم بر بام این نیلی حصار
تا چو روح صِرف گردی بر حقایق کامرانتا چو عقل محض گردی بر دقایق کامکار
تا کی این حال مزور را باید رفت راهتا کی این قال مزخرف کار باید کرد کار
تو به چشم خویشتن بس خوبرویی لیک باشتا شود در پیش رویت دست مرگ آیینه‌وار
لطمه‌ای از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهانقطره‌ای از بحر قهر و زین نهنگان صدهزار
ظلم صورت می‌نبندد در قیامت ورنه منگفتمی اینک قیامت نقد و دوزخ آشکار
در تصدیق واقعهٔ قیامت گفته
چو درنوردد فراش امر کن فیکونسرای پردهٔ سیماب رنگ آینه گون
مکونات همه داغ نیستی گیرندکه کس نماند از ضربت زوال مصون
مخدرات سماوی تتق براندازندبه جای مانند این هفت غرفهٔ مدهون
نه کله بندد شام از حریر غالیه رنگنه حُلّه پوشد صبح از نسیج سقلاطون
عدم بگیرد ناگه عنانِ دهرِ شموسفنا درآرد در زیر ران جهان حرون
فلک به سر برد او را و شغل کون و فسادقمر به سر برد او را و عاد کالعرجون
چهار مادر کون از قضا عقیم شوندبه صلب هفت پدر در سلاله گردد خون
ز روی چرخ بریزد قراضه‌های نجومز زیر خاک بر افتد ذخیرهٔ قارون
چهار قابله، شش ماشطه، سه طفل حدوثسبک گریزند از رخنهٔ عدم بیرون
طلاق جویند ارواح از مشیمهٔ خاکاز آنکه کفو نباشند این شریف آن دون
نه خاک تیره بماند نه آسمان لطیفنه روح قدس بپاید نه نجدی ملعون
به نفخ صور شود مطرب فنا موسومبه رقص و ضرب و به ایقاع کوه‌ها مأذون
همه زوال پذیرد جز که ذات خداقدیم و قادر و حی و مدبر و بی چون
چو خطبهٔ لِمَنِ الْمُلْک بر جهان خواندنظام ملک ازل با ابد شود مقرون
ندا رسد سوی اجزایِ مرگ فرسودهکه چند خواب فنا گر نخورده‌اید افیون
برون جهند ز کتم عدم عظام رمیمکه مانده بود به مطمورهٔ عدم مسجون
همی گراید هر جزو سوی مرکز خویشکه هیچ جزو نگردد ز جزوِ خویش فزون
عظام سوی عظام و عروق سوی عروقجفون به سوی جفون و عیون به سوی عیون
همه مفاصل از اجزای خود شود مجموعهمه قوالب از اعضای خود شود مشحون
چو دردمند به ناقور لشکر ارواحچو خیل نحل شود منتشر سوی هامون
به قصر جسم درآرند باز هودج روحسوار قالب بار دگر شود مسکون
پس آنگهی به صواب و عقاب حکم کنندبه حسب کردهٔ خود هریکی شود مرهون
یکی به حکم ازل مالک نعیم ابدیکی به سبق قضا هالکِ عذابِ الهَوْن
هر آنکه معتقدش نیست این بود جاهلاگر حکیم ارسطالس است و افلاطون
قطعه
مرد باید که راستگو باشدگر ببارد بلا برو چو تگرگ
سخن راست، گو، مترس که راستنبرد روزی و نیارد مرگ

٭٭٭

تماشاگاه جانت بس فراخستاگر زین تنگنا بیرون جهی به
ز عقل و دانشت کاری نیایدبرو هم ابلهی کن کابلهی به
رباعی
درپای دلم ز عشق تو صد دام استامید من سوخته دل بس خام است
آنرا که تویی یار چه بی یار کس استوان را که تویی دوست چه دشمن کام است