گنج

بخش ۵۹ - داعی شیرازی قُدِّسَ سِرُّه

۱ بیت

وهُوَ فخرالعارفین و زین الواصلین سید نظام الدین محمود واعظ الملقب به داعی الی اللّه. از سادات حسینی و سلسلهٔ نسبش به نوزده واسطه منتهی گردد به زید بن علی و اجداد او را در انساب همه داعی لقب بوده. غرض، سید، فاضل و کامل و صاحب مقامات و کرامات عالیه بوده و جمعی کثیر از مشایخ معاصرین خود را دیده. ارادت و اخلاص جناب شاه نورالدین نعمة اللّه کرمانی قدّس سرّه گزیده و از اکابر خلفای آن جناب گردیده و جمعی از اعاظم عارفین و کبرای اهل یقین را ملاقات کرده و صحبت داشته و جناب شیخ ابواسحق بهرامی شیرازی که شیخ او بوده، او را ترغیب نمود که به کرمان رفته فیض ارادت جناب شاه نعمت اللّه را دریابد و او متابعت کرده، بعد از وصول گفته:

شدم به خطّهٔ کرمان و جانم آگه شدکه مرشد دل من شاه نعمت اللّه شد

شیخ ابواسحق بهرامی و سلطان سید احمد کبیر را در منظومات خویش ستوده ونیز شیخ حدیث وی شیخ احمد معروف به ابن الحجر بوده. غرض، عربیّاً و فارسیاً، نظماً و نثراً تألیفات و تصنیفات پرداخته. کلیات آن جناب دیده شد. از پنجاه هزار بیت متجاوز است. در سنهٔ ۸۶۰ که از مدت عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود، به جمع آن رخصت داد. غزلیاتش سه دیوان است. قدسیات، واردات، صادرات. شش مثنوی دارد که آن را ستّه گویند. بدین موجب مثنوی مشاهد،مثنوی گنج روان،مثنوی چهل صباح،مثنوی چهارچمن،مثنوی چشمه زندگانی، مثنوی عشق نامه. شرح بر گلشن راز نگاشته موسوم است به نسایم گلشن. شرحی هم به خواهش سید ابوالوفاء مرید خود که قبرش در خارج شیراز است بر مثنوی مولوی نوشته. به غیر این‌ها رسالات بسیار دارد که اسامی بعضی از آنها چنین است: رسالهٔ خیرالزّاد عربیّاً و فارسیّاً، کتاب محاضر السیر فی احوال خیر البشر نظماً و نثراً، رسالهٔ بیان عیان فی الحقایق، رسالهٔ جواهر الکنوز در شرح رباعیات سعدالدین حموی، رسالهٔ نظام و سرانجام مشتمل بر ده جام، رسالهٔ ثمرة الجیب عربیّاً، رسالهٔ قلب و روح عربیّاً، رسالهٔ مرآة الوجود فارسیاً، رسالهٔ چهار مطلب، رسالهٔ الفواید فی نقل العقاید، رسالهٔ اشارة الثقال، رسالهٔ ترجمة الاخبار العلوّیة، اسوة الکسوة، معرفة النفس، تلویحات الحرمیّه، سلوة القلوب، رسالهٔ الشَّد متعلقة بالعد مبنی بر دوازده فصل در طریقت، مراشد الرموز، لطایف راه روشن، کلمات باقیه و رسالهٔ کمیلیه، دیباچهٔ جمال و کمال، تحریر الوجود المطلق، ترجمهٔ رسالهٔمحی الدین، رسالهٔ لمعه، رسالهٔ فی المعنی المحبه، تحفة المشتاق، کشف المراتب، اصطلاحات دُرّ البحر فی معنی بیت العطار، رسالهٔ اوراد، تاج نامهٔ شجریه، رسالهٔ قلهاتیه، رسالهٔ طراز الایاله، رسالهٔ رضاییه، رسالهٔ ولایة. چون دیوان آن جناب کمیاب و رسالاتش بی حساب و ذکرش در کمتر کتاب بود اسامی آنها را قلمی نمود. مدت عمر آن جناب زیاده از پنجاه و هفت سال. در سنهٔ ۸۶۷ وفات یافت. مزارش در خارج شیراز و زیارت گاه اهل نیاز است و از اشعار اوست:

مِنْقصاید
به پای دل سفر کن گر هوای ملک جان دارینداری در قدم یک گام لیکن صد زبان داری
ترا مشرب بسی تنگ است و چشمِ دل بسی تیرهوگرنه سوی هر ذره جهانی در جهان داری
تو این هستی خود را هر زمان بند بلایی دانبه کوی نیستی گر پا نهی دارالامان داری
مِنْغزلیاته
خدا را عاشقان کعبه بربندید محمل‌هاکه گر شوق درون باشد شود نزدیک منزل‌ها

٭٭٭

خدا جویی سزا باشد سراندازان فانی راکه عاشق در نظر نارد طریق صرفه دانی را

٭٭٭

سر شد و راه خرابات به پایان نرسیدآری این راه ره بی سر و بی پایانست
عشق دردی است به نزدیک طبیبان لیکندردمندان همه دانند که آن درمانست

٭٭٭

مانگوییم که موجود حقیقی ماییمکز میان همه اعداد یکی موجود است

٭٭٭

تا نگوییم چرا سجدهٔ آدم کردندپرده‌ای بیش نبود آدم و حق مسجود است

٭٭٭

مسلم است کسی را طرب ز بادهٔ عشقکه مست خسبد و در حشر مست برخیزد

٭٭٭

اعیان جهان مظهر اسماء و صفاتنداسماء و صفات آیینهٔ حضرت ذاتند
مجموع مراتب که به هستی شده دائمامواج و حبابند که در بحر حیاتند

٭٭٭

تراست چشم جهان بین، بیا نهان بین شوکه گفت گرد ببین خواجه وسوار مبین

٭٭٭

ای آنکه از خدا طلبیدی وصال اوآیینه صاف کن که ببینی جمال او
بی عشق هر که گفت که این راه ممکن استبر ما نه لازم است شنیدن محال او

٭٭٭

در طریقت هرکه در هر عالمی گامی زندکی توان گفتن که هست او مرد کار افتاده‌ای

٭٭٭

ای که دل بر هجر بنهادی و سستت گشت پایدر حریم وصل یار خویش مشکل می‌رسی

٭٭٭

معنی صفت را نشدی جلوهٔ آثارگر نام به هر مرتبه از ذات نبودی

٭٭٭

چو باد خاک تو خواهد به هر طرف بردنمهل که از تو نشیند به خاطری گردی
منتخب مثنوی موسوم به مشاهد
بلبل اگر ناله برآرد رواستخاصه که از طرف گلستان جداست
سبزه به تلخی نفسی می‌زندوان نفس از بهرِ کسی می‌زند
کو دل یک قطره که بی ذوق اوستگردن یک ذره که بی طوق اوست
ابر نگرید مگر از شوق اوباغ نخندد مگر از ذوق او
آه که هر ذره رقیب من استدر طلب مهر حبیب من است
چند طلب باشد و مطلوب نهجور رقیب و رخ محبوب نه
بال مرا قوت پرواز دهیا نظری در دلِ من باز ده
بو که نمیریم و به منزل رسیمآخر این لُجّه به ساحل رسیم
از طلب خویش کس آگاه نیستورنه که جویندهٔ آن راه نیست
در طلب هر چه به سر می‌بریآن طلب اوست اگر بنگری
هرکس از آن پرده که جنبیده استچهرهٔ مقصود در آن دیده است
عشق طلب کن که به جایی رسیوز قدم او به نوایی رسی
سر به ره سلطنت فقر پیچتا نخری ملک سلیمان به هیچ
نیست تجرد صفت آب و گلهست تجرد صفت جان ودل
وسوسه را نام تعبد مکنتفرقه را نام تجرد مکن
مرد شود هر که به مردی رسیدای خنک آن دل که به دردی رسید
لذت مردان روش و کوشش استلذت مردم خورش و پوشش است
هر که ندارد دل او این مذاقگر همه جان است که هذا فراق
ذوق نداری مکن این جرعه، نوششوق نداری مکن این نغمه، گوش
چند بپوشیم به گِلْآفتابچند بنوشیم به محفل شراب
پردهٔ پندار بباید دریدتا شود احوال قیامت پدید
هرکه شناسای خود و دوست نیستخاک به مغزش که بجز پوست نیست
بر طبقاتست در این ره شناختای خنک آن دل که به یک جا نساخت
ای که ندانی چها در تو استجملهٔ اوصاف خدا در تو است
داغ من از دستِ نگار من استنالهٔ من از پی یار من است
هرکه دم از وحدت و توحید زدکی قدم اندر ره تقلید زد
هیچ شکی نیست که در عین آبهست یکی قطره و موج و حباب
راه یکی ره رو و منزل یکیخانه یکی، دوست یکی، دل یکی
منتخب مثنوی موسوم به گنج روان
چو صنعش نشاید کماهی شناختکه یارد کمال الهی شناخت
اگر موج دریا بود صد هزارتو مجموع یک آب دریا شمار
ز یک آفتاب است این روشنیز روزن فضولی ما و منی
خلاف از من و تست دعوی که بودوگرنه همانست معنی که بود
اگر در تعین صفات قدیممخالف نماید تو را ای سلیم
علی الحق نگه کن که مابین نیستچرا کان همه غیر یک عین نیست
یقین عین ذاتست جمع صفاتتعین همه اعتبارات ذات
نه نفی صفاتست این ظن مبربه اثبات اندیشهٔ مختصر
که ذات و صفات وتعین یکی استاگر در خیال من و تو شکی است
همه نام‌ها بهر هستی است واموز آنجا که هستی است خود نیست نام
طلسمی است گیتی ز حی قدیموزو خلق عالم در امید و بیم
اگر راست خواهی بود در مثالهمه وهم پندار و خواب و خیال
ترا در نظر دارد آن دلفریبندارد ز رویت زمانی شکیب
به تو بیند ای جان جهان سر بسرکه انسان عینش تویی در نظر
به لطف و به قهر و به ناز و نیازبه رخسار تودیده کرده است باز
همه عمر اگر شد مقامیت قیدمقامی دگر کی توان کرد صید
به جمعیت آن کس رسید از تمامکه بگذشت از هر یکی، والسلام
مِنْمثنوی چهل صباح
آن کس که سرشت ما زِ گل کردگل را به چهل صباح دل کرد
دل آینهٔ ظهور خود ساختدل مظهر پاک نور خود ساخت
مستند ز بادهٔ الهیمست و هشیار و هرکه خواهی
گر سُبحه و گر صلیب دارنداز حضرت او نصیب دارند
ای سالک ره چه خفته‌ای، خیزگر مرد رهی به ره درآویز
آن را که خیال خورد و خواب استزین ره به خیال در حجاب است
تا کی ز خیال پیچ در پیچکاخر که نگه کنی بود هیچ
صوفی و حکیم را رها کنروی دل خویش در خدا کن
گر راه خدای می‌نوردیبگذار طریق هرزه گردی
عزلت چه بود گذشتن از غیرکردن به درون خویشتن سیر
گر خواهی سیر عالم دلاز عالم خلق دیده بگسل
می‌باش همیشه حاضر کارتا خود چه رسد ز حضرت یار
گر همت تو بلند باشدرفتار تو ارجمند باشد
هر کو نگذشت از منازلبر وی ننهند نام کامل
خاموشی را بسی خواص استخاموش ز نیک و بد خلاص است
ترک آن باشد که واگذاریبیرون و درون هر آنچه داری
تا چند تو در میانه باشیآن به که تو درمیان نباشی
از قدرت آدمی چه خیزدکو از همه چیز می‌گریزد
معنیِ فنا بگویمت مناز هستی و نیستی گذشتن
من گفتن و من نبودن آنجاجز نقش بدن نبودن آنجا
بی ذات و صفات و فعل و آثاربی وهم و خیال و فکر و پندار
مِنْمثنوی موسوم به چهار چمن
فطرت آدمی چه خوش شجری استنظر تربیت چه خوش نظری است
گو ملک از غم بشر می‌سوزکاین نهالی است بوستان افروز
آن وجود حقیقت است و دو دالبر یکی عین نزد اهل کمال
خواهیش خوان حقیقتی دایمخواهیش هستی‌ای به خود قایم
گرچه ذات از صفات ممتاز استدیدهٔ دل به هر یکی باز است
هر دو هستند وهست نیست دو تادو رها کن که خود یکی است خدا
هست یک عین و در همه اطوارمتجلی به صد هزار آثار
وین اثرها همه درین مابیندر حقایق یکی جدا در عین
شده این عین‌شان حقیقتِ کلخواه درخار بین و خواهی گل
راستی هستی تصور شوممی‌کند خلق را ز حق محروم
همه اصحاب در حجاب خودندعاشقان خیال و خواب خودند
یاد حق می‌کنند و غافل ازوخود چه خواهند بود حاصل ازو
هریکی راست پرده‌ای در پیشبه کمالی شمرده پردهٔ خویش
وانکه از مکر عجزی آوردهتا ندرَد برو کسی پرده
مثنوی چشمهٔ زندگانی
ندارد شبهه، چه هشیار و چه مستکه فی الواقع نشان از هستی هست
پس او وحدت او جز یکی نیستمرا باری درین معنی شکی نیست
چو وحدت دان تو باقیِ صفاتشکه هر یک نیست الا عین ذاتش
صفات تو تویی اندر نمودارز پیش چشم مردم پرده بردار
که می‌گوید که هست اینجا حجابینمی‌بینم حجاب از هیچ بابی
به خود هست و به خود باشد، به خود بودجهان نقشی است کو از خویش بنمود
محال است انفصال عکس از نوربه ظاهر گرچه می‌بینیش زو دور
مثنوی عشق نامه
چیست عین عشق، عین هرچه هستعین هستی، عین بالا، عین پست
ای همه فعل و صفات و ذات توظاهر از هر مظهری آیات تو
عشق مستغنی است از تشبیه مابرتر از تشبیه و از تنزیه ما
مطلق از الحاد و از توحید مافارغ از اطلاق و از تقیید ما
سالکان را در سلوک پیچ پیچهیچ ازو بگشود نی نی هیچ هیچ
اندرین ره هر یکی را پایه‌ایستهر یکی را در خور خود مایه‌ایست
جمله ذرات تو از دیرینه‌اندفعل حق را در جهان آیینه‌اند
گرچه از یک نور یک ضو برده‌اندآدم و خاتم دو پرتو برده‌اند
گر ببخشد، ور بگیرد، چاره نیستهیچ کس را هیچ گفتن یاره نیست